2/9/81
جواب به آلن‌دلون
امروز آلن‌دلون می‌آيد كه از من جواب بگيرد. ديروز تلفنی بهش گفتم كه راجع به پيشنهادش دارم فكر م‍ی‌كنم. هنوز هم نمی‌توانم بپذيرمش. با اين‌كه، خوش‌تيپ، آرام و جذاب و از همه مهم‌تر مطيع و منت‌كش است –و اين خود نكته‌ای است كه غرور زن‌ها را ارضا می‌كند- ولی باز يه طورايی دلم راضی نمی‌شود. انگار اصلاً يه قطره خون رشتی‌ام تو رگهام پيدا نمی‌شه.
آلن‌دولن آمد. زودتر از معمول، تا بتوانيم حرف‌هايمان را راحت‌تر بزنيم. روبرويم، آنطرف ميز نشست، با لبخند آلن‌دلونی‌اش در حالی كه با انگشتانش بازی می‌كرد به من فهماند كه منتظر شنيدن است. و من كه چشمم به ميز بود، چون نمی‌خواستم به چشمهای‌ آلن‌دلونی‌اش كه فكر می‌كرد دختر‌كُش است نگاه كنم – البته نه به اين دليل اخير، بلكه به خاطر حماقت غرورآميز هركول‌وارش كه هم مسخره بود و به خنده‌ام می‌نداخت و هم وقيحانه، كه عصبی‌ام می‌كرد- گفتم: «ببين، يه حقيقتی هست كه بهت می‌گم، می‌دونی كه بيمارم و بالاخره رفتنی، از اين بابت هيچ متاسف نيستم. آدم معقولی‌ام، نمی‌خوام كسی‌ رو شريك بدبختی‌ها و سختی‌هام كنم، چون در خودم آن‌قدر قدرت می‌بينم كه بارم رو به دوش كس ديگری ندازم. اما اين وسط يك چيز هست و اونم قلب‌منه، فكر می‌كنم كه حق ندارم اونو به هر كسی بدم، شايد مالك زندگی‌ام نباشم، اما مالك قلبم كه هستم؟ فعلاً‌هم احساس خاصی نسبت به تو ندارم، و تو بايد به قلب من ثابت كنی كه ارزش دوست‌داشتنش رو داری. همين.»
آلن دلون گفت كه اين موضوع را درك می‌كند، و فعلاً صبر خواهد كرد.
آن‌وقت نفس راحتی كشيدم. همه‌چيز به خير و خوشی گذشته بود. آلن‌دلون هم مرا - يك دختر رشتی را- درك می‌كرد. آيا واقعاً چنين بود؟!

/ 2 نظر / 20 بازدید
احسان

[گل]