انا لله و انا الیه راجعون

حدود دوساعت پیش آزیتا فوت کرد، در 34 سالگی.
نمی‌خواهم روضه‌ای بخوانم و یا نوحه‌ای سر دهم. روزگار نامرد نیست و دنیا هم بد جایی نیست (اگر بدش نکنیم). او رفته و من هنوز هستم، زمانی هم من خواهم رفت و دیگران خواهند بود، این اصل و رسم اساسی این دنیاست. این نوشته ادای قولی است که روزی به او دادم، قولی که بعد از بسته شدن، چند بار محکم شد

.

***

 

سابقه آشناییمان خیلی نبود، چیزی حول و حوش یک سال، اندکی بیش یا اندکی کم، نمی‌دانم. این طور شروع شد که برای یک روز جمعه با دوستی قراری گذاشتیم، او گفت با دختر خانمی که دستیارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روی هزل پرسیدم: «همکارتون خوشکله؟»
سری تکان داد و زمزمه کرد: «آره؛ سرطان داره».
سیلی محکمی بود.
آن روز اولین ملاقات من و آزیتا بود. برخوردهای اول من خیلی سرد و ناشیانه است، این بار بدتر هم بود. نمی‌دانستم در چنین موقعیت‌هایی باید چه رفتاری داشت، بنابر این هیچ رفتاری نداشتم؛ فقط سلام، و به ادامه کارم مشغول شدم. ما معمولا افرادی با بیماری‌های مهلک و صعب‌العلاج را از دنیای زندگان بیرون می‌دانیم، برای همین جلوی آن‌ها احساس خوشایندی نداریم.
اما این بار اولین و آخرین باری بود که نسبت به آزیتا چنین حسی داشتم. می‌دانید؟ نادر آدم‌ها هستند که شخصیت‌شان بر حالشان می‌چربد و او از این دسته بود، نمونه اسطوره‌ای چنین شخصیت‌هایی حضرت سلیمان است که می‌گویند تکیه زده بر عصا مرد و تا چهل روز پس از مرگ – روزی که بالاخره سلیمان و عصا سرنگون شدند – اطرافیان متوجه مردن او نشدند.
اوائل آشنایی‌مان مشغول مداوا و شیمی درمانی بود. خبری که از اطرافیان شنیده بودم، امکان نداشت که او را می‌دیدید و چنین چیزی را حدس می‌زدید. با این همه قهرمان نبود و قهرمان بازی هم در نمی‌آورد، بدون ادعا و شکایت زندگی‌اش را ادامه می‌داد. رنج کمرشکن شیمی‌درمانی را هم پاره‌ای از زندگی می‌دانست.
عجبا که او با مرگ دست و پنجه نرم‌ می‌کرد، اما سال‌ها با تولد زیسته بود. درس مامایی خوانده و چند سالی در نقاط محروم مامایی کرده بود. روزی هم، به علتی که درست برایم مشخص نشد، این شغل را رها کرده بود.
مرگ انگار کافی نبود، او با زندگی هم دست‌ و پنجه نرم می‌کرد، از بدو تولد. پدری نداشت، همچنین شوهری. تهران زندگی می‌کرد و خانواده کم شمارش رشت بودند. آدمی سخت عزت‌مدار بود. گردنش را راست نگاه می‌داشت و نان دست‌رنجش را می‌خورد. تا زمانی که اسیر بستر نشد، کار کرد، حروفچینی.
عمل جراحی و دوره شیمی درمانی که خاتمه یافت نوبت انتظار رسید، انتظار مرگ یا زندگی. اما هیچ کدام از ما فکر نمی‌کردیم آزیتا رفتنی باشد. آخر چطور ممکن بود؟ اگر از نزدیک دیده بودیدش، درمی‌یافتید که چه می‌گویم. حضوری بسیار قوی داشت، به علاوه جنب و جوش و انرژی عجیبی در اطرافش می‌پراکند. آدم گرفته‌ای چون مرا به زبان می‌آورد، طوری که همیشه با هم سر و کله می‌زدیم.
نرم‌نرمک موهایش که ریخته بود مجددا رویید و ورم بیمارگونه بدن خوابید. گاهی به زنگ می‌زد، در چنین اوقاتی می‌فهمیدم حالش خوش نیست و می‌خواهد درددلی کند، گوش می‌کردم و سر به سرش می‌گذاشتم. گاهی هم نصیحتم می‌کرد، می‌گفت که تو زندگی نمی‌کنی و خودت را هم دوست نداری. ای بسا درست می‌گفت. دوستی‌اش قیمت داشت.
کم‌کمَک از حال و روز بیماری در آمد و شروع کرد به کاشانه‌ای ساختن. درست به زیبایی و ظرافت یک پرنده، ذره به ذره و طبق غریزه‌ای که در نهادش بود. خانه‌ای گرفت و به کهنه بودنش اعتنایی نکرد، با سلیقه‌ و آب‌دستی زنانه آن را آراست و در آن حیات دمید. هنر و نویسندگی را دوست داشت، دستی به قلم داشت و دستی به قلم مو. حتی یک‌بار عزم کرده بود که در کنکور هنر شرکت کند. شروع به ورزش کرد، استخر می‌رفت. رایانه‌ای به اقساط خرید و با هوشی که داشت پیشرفت خوبی کرد، و چون می‌دانست که گاهی از تماس‌های اطرافیانم برای رفع مشکلات رایانه‌ای‌شان کلافه می‌شوم، هیچ گاه سر این موضوع با من تماس نمی‌گرفت. گفتم که، عزت نفسش عجیب بود.
با دوستی که ذکرش را کردم، تصمیم به هم دفتری گرفتیم. شروع کردیم به بازسازی دفتر، که اوضاعی نامطلوب داشت. گاهی سر و کله آزیتا پیدا می‌شد و مقداری به من می‌خندید و پیشنهاد می‌داد، در عین درگیری من با کارگرهای ساختمان شروع به طنز و نکته‌گیری می‌کرد، پدیده‌ای بود.
در همین اثنا روزی به زنگ زد؛ «هادی! رفتم دکتر، بیماری‌ام برگشته». یکی از سخت‌ترین مکث‌های زندگی‌ام را کردم، بعد گفتم: «حالا کی ‌می‌میری؟» لهجه مشهدی‌‌ام و نوع برخوردم، خنداندش. یک ربعی سر به سر هم گذاشتیم. گاه سخت است که مسیر دلتان را یک طرفه و واکنشی عاطفی را مهار کنید، اما نشدنی نیست. در این دنیا هیچ چیز نشدنی نیست، جز گریز از مرگ.
نمی‌خواست دوباره گرفتار شیمی درمانی و بیمارستان و طبیب شود. می‌گفت دوست دارد به روستایی در زادگاهش برود و در آرامش و صفا بمیرد. سرطان به ریه و کبد حمله کرده بود، و نشانه‌اش سرفه‌های خشک و دردناکی بود که رفته رفته رمق را از او گرفت. اما باورتان شود که اجازه نمی‌داد هیچ کس به حال او ترحمی کند، قواره‌اش فراتر از این‌ها بود.
چند روز بعد به او پیشنهاد کردم که وبلاگ بنویسد. «زن‌رشتی» این طور متولد شد، وبلاگی که آخرین لحظات زندگی آفریننده‌اش را منعکس می‌کرد. نام گزنده وبلاگ را باهم گزیدیم، آخر او رشتی بود. بدون این‌که بداند به سه چهار تا از حضرات ایمیل زدم و خبر افتتاح این وبلاگ را دادم، به غیر از یکی دیگران اعتنایی نکردند و حتی پاسخ نامه‌ام را هم ندادند، ظاهرا برایشان مهم نبود. این وبلاگ مدتی مشغولش کرد و دوستان جدیدی یافت. یکی از آن‌ها، بدون این‌که کسی از او بخواهد، مبلغ قابل توجهی برای درمانش کمک هزینه فرستاد، روزی که آزیتا از این امر مطلع شد کلی گریست و مانده بود چه بکند.
با پزشک آشنایی مشورت کردم، و دانستم که آزیتا رفتنی است، مگر این‌که معجزه‌ای در کار باشد. چند روزی را سخت گذراندم؛ ساعت‌ها جلوی رایانه می‌نشستم و در حالی که آهنگ “Why does it hurt so bad” ویتنی هیوستون پخش می‌شد، Solitaire بازی می‌کردم. می‌دانستم که هیچ کاری از دست من برنمی‌آید. چند کتاب مهم در باب «تجربه‌های نزدیک به مرگ-NDE» به او دادم که بخواند. او با فراست دریافت که مرگ یک امر طبی نیست، راز و رمز بسیار دارد. از من قول گرفت که پس از مرگش آخرین قسمت «زن رشتی» را بنویسم، در واقع وصیت کرد.
حالش به وخامت ‌گرایید، اما از تک و تا نیافتاد. به او گفتم که اگر بستری شود به ملاقاتش نخواهم رفت، گمان می‌کردم که طاقتش را ندارم. پاسخ داد که اشکالی ندارد، اما اگر بروم خیلی خوشحال می‌شود. چند روزی به رشت رفت، و دوباره بازگشت که خانه‌اش را پس دهد. برایم از رشت یک ماهی دودی ممتاز آورد که هنوز نخوردمش، این تنها یادگاری‌ای است که از او دارم و نمی‌دانم که تا کی دوام می‌آورد. رفته رفته تمام چیزهایی که با زحمت ساخته بود را از دست داد، خانه و زندگی و استقلال، آن هم چه استقلال سالم و معصومانه‌ای. سرگذشتش به اسطوره‌های اسکاندیناوی پهلو می‌زد.
پس از آن کم دیدمش، درگیر دوا و درمان بود، ناچار به آن شد. درد امانش را بریده بود. بستری شد، و به اصرار دوست سابق الذکر به دیدارش رفتم، اولین چیزی که گفت این بود: «تو که قرار نبود بیایی!». فرانک، همسرم، که با او آشنایی داشت در بیمارستان بسیار گریست، اما نه طوری که آزیتا بفهمد. آن روز نتوانستم که هیچ چیزی بگویم، یا هیچ کاری بکنم، فقط در راهروی بیمارستان قدم زدم.
آخرین باری که دیدمش به دفتر آمد، نحیف، ضعیف و رنجور، اما آزیتا. برایم گفت که خوشحال است با وجودی که درد وحشتناکی کشیده اعتقادش را از کف نداده است. به من گفت که آدم‌های نمی‌دانند که هر لحظه‌ای در سلامت می‌گذرانند چقدر بزرگ و مهم است. آخرین باری شد که دیدمش.
پس از آن دورادور احوال پرسش بودم و فقط یکبار تلفنی با هم صحبت کردیم.

 

***

 

هیچ شده که سازی در اختیار داشته باشید و به غیر از صدای ناهنجار چیزی از آن نشنیده باشید؟ تصور کنید که روزی نوازنده استادی میهمان شما باشد و موسیقی آن ساز را به شما بنمایاند، در این صورت شما با حیرت به ارج آن ساز پی خواهید برد. به نظرم آزیتا آن استاد بود و آن ساز زندگی است، من همیشه از نواختن او مبهوت بودم.



خدایش بیامزد. آمین.

هادی
6:48 دقیقه صبح

/ 262 نظر / 97 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام. عزت نفس ایشان قابل تحسین بوده است.

اسپهبد

روح بزرگ و سترگ دلاوران، اسپهبدان، خنیاگران، مبارزان و اندیشمندان گیل و دیلم یارت باد همشهری. به یاد بیاور... به یاد بیاور... تنها نخواهی بود.. به هنگام نبرد هزاران هزار ... هزاران هزار اجدادمان دوره ات خواهند نمود و دستت را خواهند گرفت...

امیر

روحش همیشه و همیشه شاد... برایش از خداوند طلب آمرزش میکنم... اطمینان دارم که خداوند بلند مرتبه آزیتا را دوست دارد و جای او در بهشت است... یا علی...[گل]

سلام مرسی آقا هادی ، بابت نوشته هاتون. تکان دهنده بود. انگار هر لحظه و هر ثانیه رو برای همه زنده نگاه داشته ای. خدا ایشان رو بیامرزد و شما را عمر طولانی دهد. آمین

سامان

سلام دوست عزیزم من یه چت روم ساختم خوشحال میشم دوستایه خوب شمالی تو این سایت بیان ممنون میشم تو این امر برایه بها دادن به این هدف کمک کنی همچنسن حضوره شما و دوستان مایه سرافرازیه اینجانب خواهد بود سامان مدیر برف چت . چت روم فارسی . چت روم ایرانی و پرسرعت ترین چت روم فارسی ممنون میشم من رو لینک کنی

سارا

سلام. من هم دچار سرطانم. اما کسی نمیدونه. مادرم اگه بدونه دق میکنه. فقط خودم میدونم و خدای خودم. تا ببینم کی از پا در میام. ب مادرم نگفتم چون هزینه درمان نداره فقط غصه میخوره. اما از همین حالا دلم واسش تنگ شده. برام دعا کنید.

علی

هرچند که بازگو کردن این ماجرا برای نویسنده بسیار دشوار وتداعی کننده روزهای سختی است امااول برای روح آن دوست مرحوم طلب آرامش میکنم وبعد به نگاه ظریف وشاعرانه شما چه در زمان حیاط دوستتان وچه درارائه داستانی روان وبی نقص تبریک میگوییم قلم خوبی دارید

امید

روحشان شاد باشد. واقعا هر لحظه ای که در سلامت می گذرد، بزرگ و مهم است. متن زیبا و ادیبانه دوستشان، آقای هادی، که آخرین نوشتار این وبلاگ است بسیار تاثیرگذار بود. نشان از دردی داشت که فقدان یک شخص تاثیر گذار در زندگی در انسان می انگیزد. آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.

بهار

..خدا رحمتت کنه برات فاتحه خوندم