يادت هست؟
خط هفت سالگی‌ام يادت هست؟ من كه هنوز خط هفتصد هزار سالگی‌ات رو به ياد دارم. راستی چقدر شيطون بوديم هی تو منو خط خطی می‌كردی، هی من تو رو خط خطی می‌كردم. –البته من فكر می‌كردم كه تو رو خط خطی می‌كنم بعدها فهميدم كه تو هيچ وقت خط خطی نمی‌شی- خلاصه همين‌طور كه با هم می‌خنديديم تو منو از يه خط گذروندی يه خط كه روی يه سيب به شكل پنج –كه به آن دل می‌گن- كشيده بودی بعد خنده‌هات متوقف شد. و من اون روز برای اولين بار صورتت رو ديدم. ( خودمونيم خيلی خوشگل بودی)
آنور خط، دنيا و آدمهاش مشغول زندگی بودند و اينور خط، من و تو دنيای خودمون را داشتيم. گاهی فكر می‌كردم دنيای آنور رو خواب می‌بينم.
راستی، آنور اصلاً به من و تو ربطی داشت؟ يا اين من و تو بوديم كه به آنور ربطی نداشتيم؟ آيا من سايه‌ای نبودم كه كولی وار در اين جهان می‌گشت؟ و تو، تو چه بودی؟
عزيزم، هر چی هستی، هر كی هستی، بدون كه تنها بهانه‌می. تنها بهانه‌ی موندن و رفتن.

سرچشمه‌ی رويش‌هايی، دريايی، پايان تماشايی
تو تراويدی: باغ جهان تر شد، ديگر شد
صبحی سر زد، مرغی پر زد، يك شاخه شكست: خاموشی هست.
خوابم بربود، خوابی ديدم: تابش آبی در خواب، لرزش برگی در آب.
اين سو تاريكی مرگ، آن سو زيبايی برگ. اينها چه،
آنها چيست؟ انبوه زمان‌ها چيست؟
اين می‌شكفد، ترس تماشا دارد. آن می‌گذرد، وحشت دريا دارد.
پرتو محرابی، می‌تابی. من هيچم: پيچك خوابی. بر نرده‌ی اندوه تو می‌پيچم.
تاريكی پروازی، رويای بی‌آغازی، بی‌موجی، بی‌رنگی، دريای هم‌آهنگی!
تو تراویدی : باغ جهان تر شد....

/ 5 نظر / 9 بازدید
مرتيا

خانومي خيلي خوب مينويسي. مأموريتت رو عالي انجام ميدي.

merikhi

حالا ديدی. ديدی که توهم به همون چیزی که من می گم نگاه می کني.

banoyeordibehesht

خوشحالم که مريخی شما رو بهم معرفی کرد نثر زيبايی دارين. خوشحالم که تونستم با نوشته هاتون اشنا بشم

نوشی

ديشب راز مگو با افتخار ميگفت که اولين کسيه که بهت لينک داده...