از 5/9/81 تا 9/9/81
پنج روز در دوزخ
يكی از بدترين عوارض رنج و سختی در مراحل اوليه اينه كه ميزان حساسيت آدمی و بعد هم توقع آدمی رو زياد می‌كنه. توقع خيلی چيز بدی‌يه، خيلی، چون باعث می‌شه ديگه زيبايی‌های دورو برت رو نبينی. اونوقته كه چنگ می‌ندازی، مشت می‌زنی، لگد می‌زنی، فكر می‌كنی و داد می‌زنی كه: همه‌ چيز بايد طور ديگری می‌شد.
- چرا؟!!
- چون در آن لحظه، تو كوری، اما جالب اين‌جاست كه فكر می‌كنی دنيا كوره. چرا؟ برای اين كه تو رو و خواسته‌هات رو نديده. و آيا تو دنيا رو آن‌طور كه بايد ديدی؟
آدم در اين لحظات كاملاً غيرمنطقی‌يه، و چون خودش رو محور می‌بينه به هيچ چيز جز خودش و دردش هم فكر نمی‌كنه. خدا كنه كه اين دوران هميشه گذرا و كوتاه باشه چون در غير اين‌صورت آدم به يه جهنم سيار تبديل می‌شه، بله يه جهنم سيار.
در پايان اين پنج روز، وقتی كاملاً اشكهام تموم شد، يكهو دنيای اطرافم رو ديدم، و ديدم كه: «زندگی مهم‌تر از منه، چرا؟ چون ميلياردها، ميليارد ساله كه حركت می‌كنه و هيچ وقتم از حركت بازنايستاده و بعد از من هم اين حركت همين‌طور، ميلياردها، ميليارد سال ادامه پيدا می‌كنه. پس برای مقياسی به اين كوچكی چرا بايد اين‌همه سر و صدا راه انداخت؟»
خودم از خودم خنده‌ام گرفت.

/ 1 نظر / 10 بازدید
احسان

به قدرتی که توی اون لحظات داشتی غبطه می خورم.[گل]