1/9/81
رشتی بودن هم خودش حرفی است
تصميمم را گرفته بودم. می‌خواستم پيشنهاد آلن دلون رو قبول كنم. راستش كمی می‌ترسيدم. يه شجاعت‌هايی‌ می‌خواست كه هيچ‌وقت نداشتم. نمی‌دونستم می‌تونم مثل يه رشتی كامل و تمام عيار رفتار كنم يا نه؟ اصلاً خود زن شدن چهار ستون بدن آدم رو به لرزه می‌ندازه چه برسه به زن رشتی شدن. فكر زن شدن هميشه مرا به آن ظهر كودكی می‌بره:
تابستان بود، هوای گرم و خفه‌كننده و آفتاب شديد دم ظهر كلافه‌ام كرده بود. كوچه خالی بود. زنی با چادری گلدار از دور می‌آمد. وقتی به من نزديك شد يك لحظه چشمم به چشمش افتاد. سرد، خالی، بی‌هيچ فروغی، انگار حيات و شورزندگی از آن رخت بسته بود و زن فقط مجسمه‌ای بود كه جسد روحش را با خود برزمين می‌كشيد. و من صدايش را می شنيدم. همان‌جا با خودم عهد كردم كه هيچ‌گاه زن نشوم. فكر می‌كردم پشت حريمی كه دنيای دخترانه دارد حتی در شصت سالگی هم می‌توان سرزنده بود.
و حالا می‌خواستم عهدم رو بشكنم. يعنی يه طورايی به خودم حق می‌دادم. شايد اين تقصير ديگران هم بود كه به خاطر وضعيت بحرانی يكسال گذشته، و شايد مرگی قريب‌الوقوع‌، مرا ترغيب می‌كردند. انگار برای آنها، اين‌كه من بی‌ تجربه‌ی لازم از اين دنيا بروم اسف‌بارتر بود – آن وقت به ما رشتی‌ها هزار بهتان می‌زنند-
مادر هاله می‌گفت: ببين دخترم، چه اشكال دارد كه تو كسی را برای خودت داشته باشی؟ خيلی برای روحيه‌ات لازم است. (واقعاً؟!!!)
آقای (ف) كه به نوعی رييس بنده هم هست و او را چون پدرم خيرخواه‌ خود می‌دانم می‌گفت: «باور كن آلن‌دلون پسر جذابی است، اگر يك دختر داشتم .....»
خوب پس همه در اين دم واپسين به من جواز رشتی بودن را می‌دهند.
و حالا اين‌كه من می‌توانم رشتی‌ باشم يا نه خودش حرفی است.

/ 2 نظر / 8 بازدید
...

[گل]