عشق لاك‌پشتی
من هميشه لاك‌پشت‌ها رو دوست داشتم. يادم می‌ياد بچه كه بودم می‌رفتيم روستا خونه‌ی‌ خاله‌ام اينا. اونجا عين بهشت بود. يه قستمی از راه درختای بلند سايه داری داشت كه يه طرفش جوی عميقی بود كه دو طرف جو پر از بنفشه و پامچال بود و لاك‌پشت‌ها اونجا رديف می‌شدن و حمام می‌گرفتن. حالت‌شون برام خيلی جذاب بود. چرا؟ خودمم نمی‌دونم. هر وقت كه داشتيم با بچه‌ها اون دور و برا می‌دويديم به اينجا كه می‌رسيديم من خودبخود قدمهام رو آهسته می‌كردم و با تحسين به اونا زل می‌زدم. تا اينكه يه روز يه لاك پشتی بهم گفت: چته، چرا هر روز می‌يای اينجا و به ما نگاه می‌كنی؟
من كنارش نشستم و گفتم:
می‌دونی يه طورايی فكر می‌كنم شما لاك‌پشت‌ها همه‌چيز رو بهتر از ديگران می‌فهميد.
لاك پشته گفت: درست فهميدی بچه جون.
من كه ذوق زده بودم گفتم:
می‌شه رازی رو كه شما لاك‌پشت‌ها می‌دونين به منم بگين؟
لاك‌پشته گفت : ولی اون الان به دردت نمی‌خوره. توهنوز خيلی كوچكی. بعدم جوون می‌شی. در همه‌ی اين دوران تو می‌خوای دنبال زندگی بدوی و بازی كنی. پس راز ما به دردت نمی‌خوره.
من كه دلخور شده بودم گفتم: حالا تو بگو شايد يه روزی به دردم خورد.
لاك‌پشته فكری كرد و گفت: خوب ضرری نداره. تو دختر خوبی هستی. باشه بهت می‌گم شايد يه روز، به دردت بخوره.
اونوقت من سراپا گوش شدم. لاك پشته گفت:
می‌دونی دخترم ما لاك‌پشتا برخلاف همه حيوونا و آدما هيچ وقت دنبال زندگی نمی‌دويم. ما معتقديم زندگی‌ توی يه مسير دايره‌ای حركت می‌كنه و وقتی تو هم بدوی هيچ وقت به اون چيزی كه می‌خوای نمی‌رسی. چون تو فكر می‌كنی داری جلو می‌ری. نه تو همون جا می‌مونی.
ولی ما لاك‌پشت‌ها اونقدر صبر می‌كنيم تا زندگی‌ بياد و از جلومون رد شه. ما برای رسيدن به حقيقت به خودمون زحمت نمی‌ديم. ما معتقديم حقيقت خودش يه روزی‌ بهمون می‌رسه.
لاك پشته اين رو گفت و ساكت شد. بعدم پشتش رو كرد به من و پريد توجو و از اونجا دور شد. منم كه متحير اونجا مونده بودم ساعت‌ها به دور شدنش نگاه می‌كردم...

/ 9 نظر / 6 بازدید
دکتر صدرا خوشتیپ خیلی جاها!

اصلا جريان اونطوری نيست که شما فکر ميکنيد .. البته اين بستگی به خودتون داره که بخواين بازهم سربزنيد يا نه ... ولی صبر کنيد تا داستان تمام بشه ... تا نتيجه های اون رو هم ببينيد ... البته اين يک طرف قضيه هست ... طرف دوم بر ميگرده به اين جريان که آيا همچين چيزهايی وجود ندارند؟‌اگه وجود ندارند (که دارند )

دکتر صدرا خوشتیپ خیلی جاها!

ما بزرگترين ضربه های خودمون رو از داشتن سانسور کلامی و رفتاری ميخوريم . بزرگترين اشتباه انسان ها در اين خلاصه ميشه که ما ايرانيها هميشه از همه چيز ترس داريم...

خان عمو

سلام.ممنون که به وبلاگم اومدی و نظر دادی.روی انتقادت خیلی فکر کردم و اینکه شاید حق با تو باشه.اگه راستش رو بخوای خیلی مطمئن نیستم.نمی دونم.ولی اینو می دونم که این حرفها رو من بهشون جهت نمیدم که بخوام جهتش رو عوض کنم ولی میشه میشه به دید دیگه ای هم بهشون نگاه کرد.بازم ممنون.خوش باشی

نيلی

سلام! ميدونی دکتر صدرا هميشه نميشه همه چيو گفت.گاهی اوقات سانسور لازمه! ----------------------------------- به نظر من آزيتا حق با اون لاکپشت نيست,چون اون وقت ممکنه زندگی اصلا از جلومون رد نشه!

نوشی

مهم ذات زندگيه.. چه خرگوش باشی چه لاک پشت...

مرتيا

سلام. من هم بچه كه بودم با قورباغه ها حرف ميزدم! ولي نمي فهميدم چي ميگن. بعضي وقتها هم اصلأ اونا نمي فهميدن من چي ميگم!!!!!