30/8/81
بالاخره منم يه رشتی‌ام!
آدم كه رشتی باشه، عشق به آب تو خونشه، از بس كه بارون و رودخونه و دريا ديده خودشم يه جورايی عين آب سيال و گذرنده‌ می‌شه. به همين خاطرم هست كه يه رشتی بی‌هيچ تعصبی از كنار خيلی چيزا كه ديگران براش خون به راه می‌ريزن، به سادگی می‌گذره.
اين بده؟!
معلومه كه نه.
با بخار زندگی كردن، چيزی نيست كه خيلی سخت باشه. ما در مقابل بيست و چندتا استان در كشور كه همشون بابخارن فقط يه استان داريم كه خوب مردماش بی‌بخارن. راه اقليت هميشه سخت‌تره. پس می‌بينيد كه رشتی بودن همچين كار ساده‌ای هم نيست. شهامت می‌خواد.
اين فكرا، و تلفن هادی كه به من گفته بود بهتره حتماً يه دوست پيدا كنم، منو به اين فكر انداخت كه منم بالاخره يه رشتی‌ام و بايد كاری كنم.

/ 3 نظر / 8 بازدید
نگار

زياد نگران نباش من کردم کردا بايد خيلی بخار داشته باشن نيست؟/ اما امروز يک مرده وحشيانه زنش رو تو خیابون ميزد و همه نگاه کرديم شرم اوره.............شرم اور ضمنا دوست من راجع به بيماريت تا تورا نوح است کشتيبان غم نخور

احسان

استان ما هم همیشه خدا خشکسالیه و مردمش بخارشون خیلی بالاست و به راحتی از کنار چیزی رد نمیشن!

آیدین

متن جالبی بود