خاطرات بی‌رحم يك دوست
يكی هست تو آدما كه خيلی مهربونه. همه مهربونن، اما اون از همه بيشتر. يه وقتايی كه می‌خواد منو دلداری بده از سختی‌های خودش واسم تعريف می‌كنه، بعدم خودش می‌ره تو فكر. با خودم می‌گم چقدر بعضی خاطرات بی‌رحم‌اند تا آدم رو تكه پاره نكنن ول كن نيستند.
همه يه روزايی اينطور می‌شن ولی ای كاش می‌شد اينطور نبود...
چرا اين خاطرات به ما دهن كجی می‌كنند؟ من می‌گم بياين ما به اونا دهن كجی كنيم.
می‌شه اونا رو نديده گرفت. می‌شه به حرفاشون گوش نكرد. می‌شه به اونها گفت: ببنين من حالا كجام؟ می‌شه به اونا گفت: برين پی‌كارتون. می‌شه به اونا تيپا هم زد.. تازه اينا فقط نيست، خيلی كارهای ديگه‌ام هست....

/ 10 نظر / 19 بازدید
ata

اگه بخوای مي تونی آزيتا جون که تمام خاطرات بد رو فراموش کنی ... فقط باس بخوای

+ + F A R S H A D P L U S + +

امشبي را که در آنيم ، غنيمت شمريم / شايد اي دل نرسيدي به فرداي دگــــــــــــــــــر ++++++++++ از زندگي لذّت ببَر دوستِ من +++

merikhi

من هر وقت می خوام اين افکار ولم کنن می چسبم به کارم اونقدر توش غرق می شم که يادم بره کی بودم چی بودم ....

نوشی

طول ميکشه. اين چسبيدن ما به خاطرات و خاطرات به ما تقريبا بخشی از فرهنگ ما شده.

احسان

وبلاگ شما به ليست اضافه شد موفق باشيد.

مهران

سلام آزیتا. من توصیه و نصیحتی برات ندارم. فقط یه آرزو و خواهش: کاشکی همیشه مثل الان برای خودت بنویسی. دلم می خواد همیشه فرصت لذت بردن و فکر کردن به این نوشته ها رو داشته باشم. شروع اغلب بلاگها خیلی "درونی" و صادقانه ست. ولی بعد از یه مدت تبدیل می شن به داستانهای دنباله دار ِ باب طبع جماعت کلیکی. تو همین طور که هستی بمون لطفآ.

دانژه

سلام. یه راهی هست... میگن هر وقت که یاده یه خاطره بد میوفتی باید تسلسل چرخه اونو بشکنی یعنی اینکه مثلا یه دفه دستاتو ببری بالا یا بخندی یا هر کار دیگه ای که از اون حالت خیلی سریع درت بیاره... بد نیست کتاب موفقیت نامحدود رابینز رو بخونید تو ایران نسل نواندیش (تهران) چاپش کرده. شاد و سرزنده باشید.

دانژه

راستی این اولین باریه که این وبلاگو میخونم. قشنگه و بقول دوستمون حس صادقانه ای داره. و اون مطلب پیچک چه دوست داشتنیه :) از پیچک یه داستان دیگه هم خونده بودم. اونم قشنگ بود. اسم پیچک همیشه برای من یجور حس ارده شیره ای داشته :)‌ هم شیرین و هم تلخ... لحظه های زندگیتون شیرینه شیرین باشه.

spider

سلام.قربون دو کلمه حرف حساب.اينو راست گفتی منهم قبلا اين مشکل را داشتم و لی يک روز با خودم گفتم پسر ببين الان کجايی و آيا تيکه تيکه قلبت و نبش قبر کردن خاطرات تلخ گذشته مشکلی رو از تو حل ميکنه ؟ و چون جوابم منفی بود بصورت موضعی اون قسمت از مغزم را فورمت کردم و تصميم گرفتم به اميدواري و شادي و قت بيشتري بدم .شاد باشی و اميدوار .ارادتمند رضا و spider .

sarsepordeh

منم يک روزی می خواستم خاطراتمو فراموش کنم ولی من نتونستم اگه يک راهی پيدا کردی به من هم بگو قربانت .........