3/9/81
من هنوز زنده بودم!!!
به اين نتيجه رسيده‌ام كه خدا نمی‌خواهد رشتی باشم. باشد اگر خواست او چنين است آلن‌دلون از همان راهی كه آمده برود پی كارش.
از صبح سرگردان بيمارستان بودم، دنبال جواب آزمايش‌های چكاب بيماری‌ام. سی‌تی‌اسكن ريه، و اسكن استخوان. بيماری نامردی نكرده و به هر دو جا زده بود – البته فكر نكنيد خيلی قوی‌ام و بی‌خيال- تو اتاق دكتر ديگه طاقت نياوردم و از ته دل گريه كردم، يعنی تمام خويشتنداری يك‌ساله‌ام رو كه مورد اعجاب ديگران بود به لحظه‌ای به باد دادم. نه اين‌كه از مرگ بترسم، نه. طاقت شيمی‌درمانی‌ رو نداشتم. خسته‌تر از همه‌ی حرفهايی بودم كه آدم برای دلداری خودش می‌تواند بزند.
من كه نمی‌توانم هميشه قوی باشم. حق دارم كه گاهی هم خسته شوم. تفاوت قوی‌ها با ضعيف‌ترها در اين نيست كه آنها كمتر درد می‌كشند بلكه در اين است كه آنها فكر می‌كنند كه بی‌كمك ديگران هم قادر به بردن بارشان هستند. (البته فكر نكنيد كه تصور می‌كنم قوی هستم، نه اين تصور ديگران راجع به من است والا من فقط كم‌رو هستم و فكر می كنم وقتی آدم‌ها خودشان اين‌همه درد دارند چرا بايد بار من هم به آنها اضافه‌ شود؟)
نمی‌دانم اين‌دفعه چرا اين‌ «بار» از هميشه سنگين‌تر بود، و من در زير آن داشتم خفه می‌شدم.
به هادی زنگ زدم. ماجرا را كه گفتم، در جواب گفت: «خوب، حالا كی می‌ميری؟»
جوابش يك لحظه‌ شوكه‌ام كرد، و بعد از خنده منفجر شديم. موضوع آنقدرها هم كه فكر می‌كردم غمناك نشده بود.
من هنوز زنده بودم!!!

/ 1 نظر / 13 بازدید
احسان

نمیدونم باید خندید یا گریه کرد