عادت و يه اميد كوچولوی نازنين
بيداری و بعد لبخند از به سر رسيدن يه شب سياه. حالا ديگه ياد گرفتم كه می‌شه به درد شديد هم عادت كرد. من بايد بتونم از لابه‌لای همين دردها سهمم رو از زندگی، از خوشی، از لذت‌هايی كه می‌تونم ببرم، بگيرم.
چه خوب كه عادت كردن هست. عادت كردن باعث می‌شه، كه اقتدار زيبايی و دايره زشتی بشكنن. عادت باعث می‌شه كه لذت‌ها و دردها رنگ ببازن.
امروز صبح كه پاشدم. ديدم يه دست مهربون از اوج آسمونا دراز شده و داره دستمو نوازش می‌كنه و به من لبخند می‌زنه. ترس من در بيماريم هيچ‌وقت مرگ نبوده، بلكه فقط می‌ترسيدم كه در اوج دردهای غيرقابل تحمل، آنچه رو كه نبايد فراموش كنم، فراموش كنم. و حالا اون اومده به من می‌گه: ببين كه تو هيچ وقت فراموش نمی‌كنی؟
من خوشحالم، خيلی خوشحال. انگار همه دنيا رو به من دادن. می‌دونم يه مرحله رو كه خيلی دشوار بوده گذروندم، پس خدا رو شكر.
پس من هنوز مالك همه چيزهايی كه دوست داشتم هستم. تازه جالب اينجاست كه امروز ميزان دارايی‌ام نسبت به 10 روز پيش چند برابر شده. يه عالمه دوستای يه رنگ به اضافه‌ يك‌رنگ‌ترين دوست دنيا كه سندش رو از روز ازل تا به ابد زدن به نامت، آدم ديگه چی‌ می‌خواد...
بهتون نگفتم، من يه گلدون دارم كه هميشه زير آفتاب خداست. ديروز ديدم يه گل كوچولوی نازنين هم تو گلدون سبز شده. گفتم: گل كوچولو اسمت چيه؟ اسمشو نگفت. گفت: بعداً می‌گم. گفتم: چرا بعداً. گفت: اگه می‌خوای بدونی من چی‌ام، من كی‌ام بمون تا ببينی.
شمام فكر نمی‌كنين اين گل چقدر عاقل و مهربونه؟
خلاصه اين‌كه، امروز روز خوبی‌يه، چون من در اون خودم رو، گلم رو، خدام رو و دوستام رو و همه زندگی رو تازه‌تر و روشن‌تر احساس می‌كنم...


لب آبی
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است!
...
در دل من چيزی است، مثل يك بيشه‌ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، كه دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايی است، كه مرا می‌خواند.»

/ 10 نظر / 18 بازدید
sanam sobhy

خداوندا چشمانی رو به من عطا کن که با آن بتوانم سبزه ی تازه رسته را از لابه لای رديف آجرهای سرد سنگی ببينم...

مرتيا

آزيتاي عزيز. از اينكه ميبينم بهتر شدي واقعأ يه دنيا خوشحالم. از نظر لطفي كه داري هم ممنون.اميد كه هميشه سبز و خرم باشي

ميرزا قلمدون

سلام خانومی ؛ خوبين ؟ خسته نباشين و ممنون که تو سياه مشق قلم زدين . من هم يگ گلدون دارم تو قلبم ؛ اما چند روزيه نور بهش نمی رسه . چی کار کنم ؟

يكي كه مثل هيچكس نيست

كنم . ميدوني من هم مثل تو مرگ را يك حقيقت مسلم و منصفانه براي زندگي ميدونم و نه تنها از اون هيچ ترسي ندارم بلكه منتظر هستم روزي اين فرشته محبوب را ببينم . اما حرف من و حق من اينكه اوني را كه دلم ميخواد از خداي باورهايم در خواست كنم .اينو خودش گفته كه از من بخواهيد تا به شما عطا كنم و من هم خواستم .نميدونم با حكمتش جوابمو ميده يا با رافت و مهربونيش ؟ .به هر حال فرقي نمي‌كنه ما تسليم خواست حضرت دوست هستيم . مهربان خاله من خودم دومرتبه تا آستانه مرگ رفتم و با چشمانم فرشته مرگ را ديده‌ام و الان كه در خدمت شما هستم به صورت قاچاقي دارم نفس ميكشم و اين را لطف خدا ميدونم .پس حداقل ۲۰ سال از عمر من تا الان هديه اوست . ببين خاله جون پس اگه اون تونسته دوبار سرنوشت زندگي منو عوض كنه پس باز هم ميتونه . من فقط از خدا لياقت زنده موندن را ميخوام نه چيز ديگه ؟ به هر حال چه روي اين كره خاكي يا آسمون بلندش باشيم تسليم اوييم و بنده كوچكش .ارادتمند من

بازم اون

سلام دوست مهربونم .نميدونم چرا زبون درازم از کار افتاده و دستام مثل قديم نميتونن بنويسن.اما سعي ميكنم برات بگم خاله جون زندگي با همه بالا و پايينش يه جور امتحانه ( من اين را خوب ميدونم ) و همه اون را با سختي ها و شيريني هاش مجبورم كه قبول كنم .اما اين حق را براي خودم مسلم ميدونم از اوني كه خودشو خداي من ميدونه و من را مجبور به زندگي روي اين عالم خاكي كرده يه چيزايي بخوام . من اگه مالك سلولهاي بدنم هستم خودم را موظف ميدونم احتيجاتشون را تا حدي كه از دستم بر مياد برآورده

هادي

من به روش منحصر به فردي مي‌فهمم كه حال و احوال آزيتا خوب است يا خير، وقتي تماس داريم اگر مهربان باشد و بگويد: سلام هادي جان، چطوري؟ مطمئن مي‌شوم كه خوب نيست. اما اگر سر و صدا كند و يك عالمه جيغ و داد سرم بريزد مي‌فهمم خوب است. همين.

& احسان &

... و من اینجا تنها . به بساط گل سرخ می نویسم شبنم در راه است .ش اد و پیروز باشی . بای بای

ata

ما رو که فراموش نکردی رفيق ؟؟؟

مرتيا

سلام خانومي. خدمت رسيديم تشريف نداشتيد!