كودك ديروز
می‌خواهم از خواب لحظه‌ها بگريزم، بگريزم به آن روزها كه هنوز دستم برای چيدن آرزوهای بزرگ كوتاه بود. چه آرزوهای كوچك و ساده‌ای داشتيم، و چه بزرگ به بازی زندگی نشسته بوديم. حتی خدا هم در بازی‌های ما حضور داشت، و ما بی‌آنكه بدانيم با او در مهمانی‌های كودكانه‌مان آب و نان تقسيم می‌‌كرديم. سر يك سفره با يك بی‌نهايت می‌نشستيم و بی‌خبرانه او را در حد و اندازه‌های خود می‌دانستيم. بعد او بود كه بی‌هيچ غروری با ما در شاليزارها به دنبال سنجاقك‌ها می‌دويد، جای تمشك‌ها را به ما نشان می‌داد، و در سايه‌دارترين قسمت جنگل‌ها ما را به ميهمانی پری‌های جنگلی می‌برد. زبان سوسكها، گل‌ها، رودخانه‌ها، ابرها و زمين را كه نمی‌فهميديم برايمان معنی می‌كرد و بعد به ما كه با چشمان متعجب و دهانهای باز نگاهش می‌كرديم لبخند می‌زد. او به ما می‌‌خنديد، و ما به دنبالش می‌دويديم.
ظهرهای تابستان، وقتی از گرما كلافه می‌شديم ما را به زلال‌ترين جويباری كه فقط خود می‌دانست می‌برد و ما با هياهو به درون آب می‌پريديم. هيچ وقت جدا از ما نبود هميشه او بود كه روی همه آب می‌پاشيد، چقدر با او خنديديم، چقدر با او دلمان خنك ‌شد....

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
spider

بابا جون شما صاحب اختيارين ما چيکاره باشيم .من و اسی حاضريم کليد کاکايويی شهر قصه را بذاريم رو سرمون و دو دستی تقديمتون کنيم . انگار تو هنوز به مرام من شاه بزرگ شهر قصه شک داری . اين امپراطوری که چيزی نيست من حتی حاضرم بلاگ اسپات را هم تقديم شما کنم .البته ميدونم که بلاگ اسپات با اون خارجيهای نچسبش تهفه همچين با ارزشی نيست اما اگه شما امر بفرماييد من و اسی و گاو دريايی همين امشب بهشون حمله ميکنيم .ارادتمند شاه شهر قصه ها رضا و مشاور در تبعيدش اسی جون

سحر

خيلی وقت بود اينجا نيومده بودم ... چه حس عجيبی دست ميده به آدم با خوندن بعضی از نوشته ها .

ata

نوشته هات خيلی قشنگه آزيتا جونی ... ای کاش منم می تونستم مث شوما بینیويسم

اهورا

کودکی رو از پشت ابرها نيگاه کنی بهتر نيست !

ali

سلام آزيتا جان.......خداوند همبازی ما قبل از تولدمون بود .......اما امان از اين دنيا که روز به روز ما رو از عشق بازی با خدا غافل ميکنه.....خيلی زيبا نوشتی ......موفق باشی

رضوان

سلام. چقدر زيبا و روان می نويسي.. :) .. از بالا تا پايين همه نوشته هات رو خوندم.. يه جوری آرامش بخشن انگار...

kimia

من از هر کجا که می روم باز هم در سايت شما به سوی من باز می شود خوشحالم که امشب قسمت شد بيام اينجا .......کيميا

shabahang

چه ساده وصميمی ما رو به دنيای کودکيمون بردی...اون خدا رو منم میشناختم .چقدر مهربون بود چقدر مارو دوست داشت.آزیتا جون از زلالی نوشته ات لذت برذم!دعا میکنیم برات که دوباره برگردی و در آسمان زندگی پرواز رو دوباره تجربه کنی!

نازنين

نمی دونم ... هرگز اين نوشته رو مي بينی؟ من دختر سپيده ام دوست صميميت! کاش می شد ببينمت

کامبیز

[گل][گل][گل][گل] چقدر زیبا بود. تصمیم گرفتم برم روستا. همون جایی که متولد شدم و دلم همیشه اونجاست. تف به این شهر های کثیف روحت شاد