فقط دلی بايد...
كوهها مثل هميشه بلند و مغرور بی‌هيچ اثری از عبور ساليان و رنج‌های بی‌شمار ايستاده بودند، با اين تفاوت كه همه جا از برف سفيد و يه دست بود، همه جا، همه چيز در يك رنگی و پاكی گم شده بود. ديگر هيچ چيز و هيچ چيز جز سپيدی معنايی نداشت و من كه داشتم به خورشيد كه از پشت كوهها به همه اينها می‌نگريست نگاه می‌كردم، با خود فكر می‌كردم چقدر همه اينها به دنيای ما آدمها شباهت دارد. وقتی سپيدی عشق و محبت بر دلهای ما می‌بارد چقدر با همه جهان يكی هستيم. عشق تفاوت‌ها و فاصله‌ها را از ميان برمی‌دارد و حجاب بين دنيای آدمها را هم همينطور. آن وقت چه می‌ماند جز شباهتی كه به خدا و به حقيقت داريم؟ ما به هم، به حقيقت، پيوسته‌ايم بی‌آنكه خود بدانيم...
فقط دلی بايد تا اين همه را ببيند، ببويد، بشنود و بگويد...


فرصت سبز حيات، به هوای خنك كوهستان می‌پيوست.
سايه‌ها برمی‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسيم،
پونه‌هايی كه تكان می‌خورد،
جذبه‌هايی كه به هم می‌ريخت.

سهراب سپهری


/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
spider

چقدر غلط قولوت نوشتم .ببخشيد اين نامه در شرايط نه جنگ و نه صلح نوشته شده بود .اسی

merikhi

سلام. می بينم که برگشتی. خوش گلدی...

zahra

سلام سلام :) به من هم سر بزن حالا که برگشتی !:)

مهران

سلام آزیتا جان. خیلی خوشحالم که دوباره اومدی و نوشتی. امیدوارم که حالت بهتر شده باشه و همیشه شاد و تندرست در جمع دوستان باشی. این چند وقت که نبودی دلم برات تنگ شد. نمی گم نگرانت بودم. ولی واقعیت اینه که بهت فکر می کردم. حالا هم احساس خوبی دارم که می بینم هستی. خوب باشی همیشه.

ونوسي و مريخي

سلام ... آزيتا جان از اينكه دوباره برگشتي خيلي خوشحاليم ... ونوسي

آبنوس

خوشحالم كه برگشتي و باز مينويسي

ata

آزيتا جونی .... برگشتی و خبرم نکردی ؟؟؟ باشه ... اون يکی هم که بايگانی شده نمی شه توش نوشت .....

goosfand

يک نفر دلتنگ است...........يک نفر می بافد ..........يک نفر می شمرد...........يک نفر می خواند ........زندگي يعنی : يک سار پريد .........از چه دلتنگ شدی ؟!........ دلخوشی ها کم نيست : مثلاْ اين خورشيد، ......کودک پس فردا ، .......کفتر آن هفته ....... و هنوز ، نان گندم خوب است

goosfand

بالام جان پس چرا بالايی تعطيله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آميرزا

آزيتا آزيتا الان که می‌نويسم تو سبکتر شدی . درد هم نداری الان با تو اشنا شدم که نميتونم جواب سلام تو را بشنوم .آزيتا چقدر خوشحالم که تو اينقدر زيبا بودی . چرا من اينقدر دير تو را شناختم . چرا اينقدر دبر پيدات کردم ؟ آزيتا . دوست قشنگ من سلام . چشمهای من از ياد تو تر شدن . لبخند بزن . من به ياد تو هستم . امير