11/9/81
روز اول تولد
صبح با زنگ تلفن، بيدار شدم. مادرم بود كه از شهرستان زنگ می‌زد. قرار بود برم شمال. گفتم كه فردا خواهم آمد. راستش دلم نيامد امروز برم، امروز، برام روز مهمی‌يه. اولين روز تولد وبلاگ «زن رشتی».
شايد مسخره باشه، ولی انگار يه حس مادرانه‌ای نسبت بهش دارم. عين بچه‌‌مه، امروز دوست دارم فقط بهش نگاه كنم، به صورت گرد و بچه‌گانه‌اش، به اينكه آرام كنارم خوابيده، به دست كوچيك مشت‌شده‌ش كه از زير پتو بيرون اومده. دلم می‌گيره، دلم می‌گيره، از بس كه دوستش دارم. چهره‌ی معصومش رو می‌بوسم. شايد به نظر ديگران زشت باشه و نخواستنی، اما برای من... هر چی باشه بچه‌مه.
به نظر من فلسفه‌ی مادری، بزرگترين‌ فلسفه‌ی دنياست. فلسفه‌يی كه هيچ وقت منطق‌بردار نيست و فقط تنها دليلش عشقه و عشقه و عشق... يك عشق غيرقابل فهم، غيرعاقلانه ولی لازم برای هستی.
ديگه خودم نيستم. دغدغه‌های امروزم، دغدغه‌های ديروز نيستند. سوال ديروزم، تسليم يا مبارزه بود و امروز از خودم می‌پرسم بچه‌ام چه خواهد شد؟

/ 6 نظر / 24 بازدید
سالار

سلام آزیتا خانوم من دقیقا یادم نیست که کجا اسم وبلاگتون رو دیدم ولی اینو میدونم که الان تو وبلاگ شما هستم اسم من سالار هست و در شهر انزلی زندگی می کنم اول تولد وبلاگتون رو تبریک میگم اگه فوضولی نباشه چند تا سوال داشتم شما الان کدوم شهرید؟ هادی کی هست؟ چرا تو نوشتتون یه غمی هست مگه خدا نکرده شما بیماری ای دارید؟ در هر صورت موفق باشید.

نوشی

سلام... معلوم هست کجایین؟

سرسبز

سلام همشهري ، تي بلا مي سر ، وبلاگتون خوندم ،جالب بود . خوش بگذره . سرسبز

sina hoda

سلام! من پدر يا مادر وبلاگ خطورات هستم. يه وبلاگ فقيري دارم كه اگه ببينيش دلت براش ميسوزه. امكاناتش از من توي دنيا كمتره. البته اينهم بگم كه بي چارگي اول راه بينايي و شنواييه -اگه واقعاً بيچارگي باشه- فكر ميكنم هادي شمارو از بيچارگي دور كرده باشه، عيبي نداره حتماً اون و تو خدايي دارين كه به كار خودش وارده. شايد بايد چند ايستگاه جلوتر پرواز كني! كسي چه ميدونه! اون چيزي كه مهمه اونه كي آدم گوش و چشمش بتونه اين صدايي رو كه از صبح تا شب تو ذهنش و قلبش داره باهاش حرف ميزنه بشنوه و اشارات و نمايشهاشو ببينه. من تو وبلاگم بيشتر توضيح ميدم. يه وبلاگ فقيرانه (بيسوادانة) ديگه هم دارم تدارك ميبينم كه تخصص تر به اين موضوع ميپردازه. دعا كن هممون عاقبت بخير بشيم اگه واقعاً سرطان داري! خوشا به سعادتت! چون امكان اين رو داري كه زودتر از بقية دوروبريهات بيدار بشي، وهمه چيز رو ببيني ، اونوقت ميتوني واقعاً زندگي كني و لذت ببري- از همه چي، و از هر چي كه به دلت بيفته! فعلاً و هميشه خدانگهدارت سينا-هدا

بچه استكهلم

سلام از استکهلم من از بچگی از ايران دورم اما چيزی که تو خاطرم مونده اينه که شيکپوش ترين و اروپايی ترين دختر ايی که تو ايران ديدم توی شمال بود تازه وقتی که تو تهران دخترا چادر چاقچور ميکردن و از ملای محل مسئله میپرسيدن دخبرای شمال اصلا مذهبی نبودن و خودشونو هم سطح با مردا ميدونستن. اين خيلی تو دل تهرانيا موند که دخترا تو شمال اينقدر آزادن و از حرسش براشون داستان ميساحتن اما همه تهرونيايی که دستشون به دهنشون ميرسيد اول کاری که ميکردن اين بود که يه خونه شمال بخرن. وب لاگت هم مبارک.

zohreh

Hi, Zane Rasti, i think what you said about birth and birthing was amazing. How did you find that insight into the matter? i'm sure they don't teach these kind of things in universities. i never thought that the baby also suffers through the birthing process. so do you think your weblog suffered pain as you were creating it? what you siad about being a mother also amazed me. It makes me think that men have a very limited view of life since they can't give birth. you think the whole world would've been different if men could give birth. It could perhaps be more gentle. Life would've perhaps been filled with more hope and less dispare. Zohreh