عجيب‌تر از ما، زندگی‌است
زندگی خيلی عجيبه، خيلی عجيب‌تر از اونكه ما فكرش رو بكنيم. يه بازی‌هايی داره كه عقل جن هم بهش نمی‌رسه چی برسه به ما.
مثلاً‌ خود من، نمی‌خوام از خودم تعريف كنم ولی هميشه خانواده‌ام اتفاق نظر داشتند كه با توجه به خصوصياتم زندگی فوق‌العاده‌ای از ديد عموم خواهم داشت، بماند كه اين قضيه باعث حسادت خيلی‌ها در كنارم می‌شد. من هم فكر می‌كردم بله استحقاق يه همچين چيزی رو دارم. اما هيچ وقت زندگی من آنطور كه ديگران فكر می‌كردند نشد. نه خودم فهميدم چرا و نه ديگران. يعنی يه وقتی كه فكر می‌كنی يه چيزی هستی، دنيا به تو ثابت می‌كنه اگه بخواد تو هيچ‌چی‌ام نيستی. من اين رو با سلول سلول وجودم از زندگی ياد گرفتم.
بعد به يه جايی می‌رسی كه می‌گی من هيچ‌ چيز نيستم. و بعد برای سخت‌ترين سرنوشت‌ها آماده‌ای. آنوقت زندگی‌ می‌ياد و بهترين چيزها رو، همون‌هايی كه يه عمر دنبالشون دويدی و بهشون نرسيدی به زير پات می‌ريزه. بعد تو می‌مونی... می‌مونی كه چی بگی.... گريه‌ات می‌گيره از اين بازی‌ها ... بعد فكر می‌كنی پس اين‌همه خورد شدن و شكستن واسه چی‌ بود؟ بعد ترديد می‌كنی چيزهايی رو كه زندگی به پات ريخته، برداری يا نه؟ تو حتی نای ورداشتن‌شون رو هم نداری. زندگی چرا اينطوره، نمی‌دونم...
فقط می‌دونم آدم بايد فروتنانه به زندگی نگاه كنه، همه‌ی تلاشش رو برای بودن به كار ببره و هيچ وقت به نتيجه فكر نكنه و ازش رويا نبافه...
اينا رو گفتم ياد يه جمله از بهاگاواد گيتا (كتاب مقدس هندوها) افتادم:
«بنابراين، ای آرجونا، با تسليم تمام اعمالت به من و با آگاهی كامل نسبت به من، بدون خواسته و آرزو برای منفعت، عاری از هرگونه احساس مالكيت و آزاد از سستی و ضعف، بجنگ.»

/ 8 نظر / 7 بازدید
آبنوس

براي خاطر همينم شاعر گفت: اكنونكه گل سعادتت بر بار است دست تو ز جام مي چرا بيكار است مي خور كه زمانه دشمني غدار است دريافتنِ روِِزِِِِِ چنين دشوارِ‏ است

sanam sobhy

باور کردن آن چه که هست و تسليم شدن به خويشتن.به داشته ها و نداشته ها به توانايی ها و نا توانا يی ها ...يعنی با عشق به زندگی نگاه کردن....

رضا و ياد اسي جون

سلام دوست عزيز.عرض كنم كه اگه يه دفعه ديگه به اسي بگي گاو دريايي ديگه نه من نه تو .بعدش هم به من هيچ ربطي نداره .من بهش گفتم نرو .خودش اصرار كرد و هي داد زد من ميخوام برم پيش خاله آزي و هي جيغ و داد كرد حالا هم بايد پاي حرفش وايسه .هر چند كه من ميدونم داره بهش خوش ميگذره و خودش و اكي يك كمي برات لوس كرده اما مهم نيست خوب ميشه .اما از طرف من بهش بگو اسي يادت نره چه قولي به رضا دادي .اما در باره بازي زندگي برات بگم .اين بازي كي شروع ميشه و چجوري تموم ميشه اصلا مهم نيست حتي نتيجه اين بازي هم مهم نيست مهم اينكه اين بازي با تلخ و شيرينش تموم شده و حالا نوبت يك بازي ديگس .ارادتمند رضا

مرتيا

سلام آزيتا جونم. واقعأ كه زندگي خيلي عجيبه. كاريش هم نميشه كرد. راستي گاو درياييت چطوره؟؟؟ قلبش هنوز ميتپه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشی

آزيتا... فراموش نکن ما کنارت هستيم... من و جوجه‌هام

مرتيا

بابا شماها كجايين؟؟؟ چرا نمينويسين؟؟ آزيتا جون رضا بهونه ي گاو درياييش رو ميگيره و دلتنگ شده! به جاش واسش يه آبنبات چوبي بخر دلش باز شه! منتظرنوشته هات هستم.