تقديم به يك ستاره
وقتی می‌خواستم خاموش بشم يه‌ ستاره از آن طرف شب، اومد به خواب زندگی‌ام و گفت:
ای دوست، بدان تا تو هستی، من هستم.
و اينگونه بود كه خواستم بمانم....
.....
من خواب ديده‌ام كه كسی می‌آيد
من خواب يك ستاره‌ی قرمز ديده‌ام
و پلك چشمم هی می‌پرد
و كفش‌هايم هی جفت می‌شوند
و كور شوم اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره‌ قرمز را
وقتی كه خواب نبودم ديده‌ام
كسی می‌آيد
كسی می‌آيد
كسی ديگر
كسی بهتر
كسی كه مثل هيچ‌كس نيست
و مثل آن‌كسيست كه بايد باشد
و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است
و اسمش آن‌چنان‌كه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش می‌كند
يا قاضی‌القضات است
يا حاجت‌الحاجات است
و می‌تواند
تمام حرف‌های سخت كتاب كلاس سوم را
با چشم‌های بسته بخواند
و می‌تواند حتی هزار را
بی‌آنكه كم بياورد از روی بيست ميليون بردارد
و می‌تواند كاری كند كه لامپ « الله »
كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود.
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
آخ...
چقدر روشنی خوب است
چقدر روشنی خوب است
...
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
...
من پله‌های پشت بام را جارو كرده‌ام
و شيشه‌های پنجره را هم شسته‌ام
...
كسی می‌آيد
كسی می‌آيد
كسی كه در دلش با ماست، در نفسش با ماست،
و در صدايش با ماست

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افشین

سلام اولين باره كه اينجا اومدم واز اين كه مي شنوم بيمار هستيد متاسف شوم،اميدوارم كه هر چه زودتر بهتر شويد. شعرقشنگ ولطيفي نوشته بوديد. موفق و شادو تندرست باشيد

مرتيا

چه كسي مي آيد چه كسي مي آيد چه (( كسي كه مثل هيچكس نيست)) چه كسي از قبيله ي خواب هاي هزار پاره به ورطه هاي اكنون اضطراب اكنون بي هيچ گونه چاره... پاييز كه پا به ماه زمستان بود مادرم مي آمد با كلاف رنگي نخ هايش و قصه ي مكرر (( مي آيد )) را با رفتامد ميل ها و انگشتها يك در ميان مي بافت و دلم را براي همه ي آرزو هاي كوچك ام كه مثل خرمالو روي شاخه هاي خورشيد مي رسيد به لرزه مي انداخت. با تلنگ و تلنگر ساعت پايه دار زندگي مثل غرور هاي شكست خوردمان بر زمين مي خورد و صد ها ترك بر مي داشت

مرتيا

در مشت هاي گشوده ي وعده ها وعده هايي كه از جغرافياي دور و نزديك تاريخ مي آمد طعم ملس قصه ها مي ماسيد. فكر هاي منجمد باطل قنديل هاي برودت خود را بر كناره ي ديوارها مي بست. دختران سبز پشت انبوه انتظار آيينه ا شكستند. قدم هاي سنگين شب تمام ستاره ها را در مسير بي بهانه ي گريه ها له كرد. غزل و غزال و غزاله از زندگي گريخت و به شاخه ي گمنام قصه اش را آويخت. چه كسي مي آيد هزار سال سياه ... مادر بزرگ كه صبرش را در گيس هاي بلند سفيدش بافته بود ديگر نيست ... عشق ديگر نيست... روياهاي شكفته ي سرخ در ذهن بي ستاره ي آسمان ديگر نيست و تو كه ديگر... آرزوهاي نارنجي كوچك من اما هنوز ... اكنون كه پاييز پا به ماه زمستان با خرمالو هاي رسيده بر خاك خون آلود. مي خواهم هزار سال سياه ....

مهران

سلام آزیتای عزیز. الان هیچ چیز دلم نمی خوام بگم. فقط می خوام برات آرزوی تندرستی کنم. می خوام که باشی و همیشه خوب باشی.همیشه...

hy

خوش اومدى!

spider

سلام بر تو مهربان ترين دوست . زنی از ديار سبز دوستي . درودمان را پذيرا باش .از اينكه ميبينم حالت بهتره و داري مطلب مينويسي خوشحالم .ارادتمند رضا و اسي جون

مرتيا

سلام خانومي كجايي؟؟؟؟؟؟

يكي كه هيچكس نيست

آمدم كه سلامت را جواب گويم .آمده‌ام تا بگويم در ديار ما آنجا كه هيچكس كسي نيست و در آنجا دلها همه يك رنگ و سينه ها مملو از عشق فرا زميني است جايت سبز است .آمدم تا به زمين بگويم گوهري دارم بر روي تاجت آنرا پاس بدار .آمدم بگويم كه آنكس كه روزي مثل هيچكس نبود امروز حتي كسي هم نيست . تو به من ياد دادي بودن در خود نبودن است يا بهتر بگويم در خود شكستن است . هر روز از سحر تا غروب و از غروب تاسحر ازخودم ميپرسم من كه بودم .من چه شدم و حال كيستم .نمي دانم ؟ هيچ بودن بهتر از بودن است بهتر از منييت . سپاس ترا كه عمري جاودان به من عطا كردي .ارادتمند هيچكس.

Nader

Hi - Just wanted to say that the poem is from Forough Farokhzad. Please always write the name of the poet at the bottom of poems that you include in your web site. Thank you Nader