29/8/81
كور خونده، نشونش می‌دم!!!
صبح چهارشنبه بود، منتظر آلن دلون بودم. قرار بود بياد مطالب مجله رو كه آماده شده بود، ويرايش كنه. يكسالی بود كه به جانم افتاده بود تا پيشنهاد دوستيش رو بپذيرم. دلش برام می‌سوخت – شايدم برای خودش بيشتر- كه تا كی می‌خوام تنها زندگی كنم و مشكلات زندگی رو تنها به دوش بكشم. و تازه آدم از لحاظ عاطفی هم خوب بله ديگه... (به قول هادی چپه ديگه).
بهش گفتم از هر لحاظ كه كمبود داشته باشم خبرت می‌كنم ولی خوشبختانه كمبود عاطفی ندارم. و تو دل خودم گفتم فكر كرده زن‌ رشتی‌ام. كور خونده، نشونش می‌دم.
آلن دلون آمد و با خودش يك بسته شكلات خارجی هم آورده بود.
غروبی هادی و زنش فرانك سری به ما زدند. برای افطار نگهشون داشتم و باهم شكلات‌های آلن‌دلون رو در فضايی صميمانه خورديم.

/ 0 نظر / 19 بازدید