حرف‌های يه ديوونه
* كارده سر پنيرم نمی‌بريد اونوقت می‌خواست آشپزخونه رو غُرُق كنه.
* بهش می‌گفتن عين آفتابِ، ولی راستش، هزار رحمت به آفتابه.
* مردتيكه خيلی كله‌داشت. يه كله واسه سركار، يه كله واسه سروكله زدن با اهل و عيال، يه كله وقتی پيش از ما بهترون بود. يه كله‌ام واسه همين كاسبكارای محل، يه كله‌ام واسه‌ معشوقه‌اش. مونده بودم اين همه كله رو كجا می‌ذاره.
* می‌گفتن نابغه‌است، فقط حيف كه مغزش از خانه خدا هم پاك‌تر بود.
* طرف اين قدر به گـُلش آب داد كه خونه‌شم سيل برد.
* خيلی دلش بزرگ بود آن‌قدر بزرگ كه يه فيل‌ام توش جا می‌شد!!!

/ 6 نظر / 18 بازدید
spider

سلام دوست عزيزم .کی جرات داره کسی را دل نگران کنه .خودم دلشو در ميارم .راستی اين آقای با کله کيه بگو تا ما هم باهاش بيشتر آشنا بشيم .ارادتمند رضا و اسپايدر

مهدي

سلام. آزيتا اين حرفها که حرفهای عاقلانه هستش. چرا عنوانش را گذاشتی حرفهای يه ديونه؟!!

...

اي كاش ، دلي به وسعت كائنات و سري به رفعت سماوات ، ميداشتيم .

spider

اين ديوونه کيه که بايد از سر تا پاشو طلا گرفت .ارادتمند رضا

نوشی

وقتی دلم رو بهش دادم.... گفت: سيخی چند حساب ميکنی آبجی!؟