مرغ باران!
افق سربی بود و دريا سربی‌تر. از همين فاصله بين مه و باران هم هيكل كوچكش را می‌ديدم. ‌آب از سر و رويش می‌چكيد، و با اين همه صاف از روی موجها خيز برمی‌داشت. كمی آن‌طرف‌تر پسر بچه‌ها كنار ساحل، با پدرشان ناشناخته‌ها رو تجربه می‌كردند، چوبهايشان را سر آتش می‌گذاشتند و به دود كردنش می‌خنديدند، آيا آن چوب هم كه آتش گرفته‌ بود می‌خنديد؟
باران ريز ريز می‌باريد و افق همچنان سربی بود. اين بار هم ديدمش كه دوباره خيز برداشت و خودش را در دل امواج رها كرد. هر دفعه كارش همين بود. می‌دانستم، هميشه اين را می‌دانستم. چون می‌شناختمش. بهتر از هركس، بيشتر از هر كس و نزديك‌تر از همه، مرغ باران را می‌گويم.
برادرم صدايم كرد، امير حسين كه دستهای دودی‌اش را تميز كرده بود، می‌گويد: حالا پيش من می‌شينی؟
می‌گم: آره، عمه جون.
سوار ماشين می‌شويم، هوا سرد است، خيلی سرد. اميرحسين را بغل می‌كنم. تند رد می‌شويم. ديگر از اين فاصله حتی افق هم پيدا نيست چه برسد به مرغ باران! می‌ترسم سر پيچ بعدی خاطره‌ی دريا هم گم شود، به بردارم می‌گويم: آهسته‌تر.

/ 5 نظر / 18 بازدید
merikhi

سلام. می‌دونی مهم همين خاطره‌هاست. تصاوير...

ata

تو رشتی ای .. من بچه انزليم .. آدرست رو از تو وبلاگ پسرداييم پيدا کردم .. چطوری هم دياری ؟ بيا پيش ما

نوشی

چه خانوم حساسی هستين شما... وقتی آدم ميدونه که ممکنه چيزی رو از دست بده بيشتر قدرشو ميدونه.

امیرخان آشپز!:)

سلام:) حکما بسیار خوشحال شدیم از تشریف فرمایی شما!:) ما هم ادبی بلتیما!:)بازم بیاین تو آشپزخونه ما:)