شاهزاده خانم قصه‌ها
می‌دونين بچه كه بودم كتاب قصه از دستم نمی‌افتاد. مرتب تو دنيای شاهزاده خانوما و ديو و پريون بودم. و اينقدر اونا رو باور می‌كردم، كه گاهی حتی فراموش می‌كردم كيم. حتی بعضی وقتها فكر می‌كردم كه زندگی كه داشتم دروغه. آخه چطور می‌تونست راست باشه، من كه تمام حس شاهزاده بودن رو داشتم، تمام در و ديوارهای يه قصر باشكوه رو می‌شناختم، تازه ديوها هم بودن كه ... ولی از من خوب محافظت می‌شد. بعدها با خودم فكر كردم در اينكه من شاهزاده يه سرزمين‌ام شكی نيست اما اينكه اينجا با اين آدما چی‌كار می‌كنم فقط و فقط يه جواب داشت، اونم اين بود كه من فكر می‌كردم كه من شاهزاده‌ای هستم كه توی باغ قصرش خوابش برده و حالا اين زندگی ساده و بی‌رنگ و بو رو خواب می‌بينه. من هميشه اميدوار بودم كه يه روزی تو قصرم از خواب بيدار شم...
بزرگتر كه شدم بازم همون كتاب قصه‌ها تو دستم بود. پدرم می‌گفت: هر وقت اين كتابا رو نخوندی می‌فهمم بزرگ شدی. ولی اگه سرمو می‌زدن من دست بردار نبودم. حالا من ديگه به شاهزاده خانوم فكر نمی‌كردم. هميشه يه شاهزاده سوار بر اسب سفيد بالدار رو می‌ديدم كه اومده منو از دست ديوا نجات بده....
بعد بزرگ شدم. كتاب قصه‌ها ديگه تو دستم نبود. ديگه نه از قصر خبری بود نه از شاهزاده‌ سوار بر اسب سفيد بالدار، اما تا دلتون بخواد سرداب ديوا بود كه هميشه توش تو غل و زنجير بودی...
يه روز از همه اينا: از شاهزاده خانوم، از شاهزاده سوار بر اسب سفيد بالدار و دنيای ديوها خسته شدم.
بعد دنيای خودم رو ساختم. دنيايی كه فقط خودمو خودم توش بودم. چه سكوتی داشت اين دنيا! چه خلوت پاكی رو می‌شد نفس كشيد. تو اين دنيا هيچی واسه خواستن نبود. تو اين دنيا همه چيز عين بودن بود. من بودم چون بايد می‌بودم، فقط همين.
بعد محو شدم، عين بخار. گاهی ديگه وزنم رو هم احساس نمی‌كردم. بعد به خودم شك كردم. آيا من مثل آدم‌های خواب و رويا كه حقيقت ندارن تو ذهن يكی ديگه نقش بازی می‌كردم؟ چه كسی داشت منو خواب می‌ديد؟
آيا من انعكاس يك رويا بر ديوار هستی نبودم؟
در تاريكی بی‌آغاز و پايان
فكری در پس در تنها مانده بود.
حس كردم جايی به بيداری می‌رسم.
همه‌ی وجودم را در روشنی اين بيداری تماشا كردم:
آيا من سايه‌ی گمشده‌ی خطايی نبودم؟

/ 6 نظر / 12 بازدید
مهران

سلام. پنج خط آخر محشره. کاشکی من نوشته بودمشون.

merikhi

سلام. مدتيه که می خواهم اينجا دوباره ردی بذارم. اما خب... راستش فقط می تونم بگم . درسته . اين حلقه بايد کامل بشه. مثل هميشه داری جلوتر از من رو نگاه می کنی... نوح تويی روح تويی فاتح و مفتوح تويی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا... از این اسرار خسته‌ام

ata

azita jooni ....ghorboone dele mehraboonet ..... ishala hamishe shad bebinamet

نوشی

سلام...مرسی. به اميد ديدار.