زن رشتی
یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱

 
هيچ
هيچ شده‌ام، هيچ. و كسی نمی‌داند كه آنكه نفس می‌كشد، آنكه راه می‌رود، آنكه لبخند می‌زند، آنكه می‌گريد و آنكه به نقطه‌ای در آن دور خيره می‌شود همان نيست كه بايد باشد.
به اين می‌انديشم كه هيچ چه می‌تواند باشد يا اصلاً چه نمی‌تواند باشد، بدين گونه است كه شايد به مفهوم خودم، زندگی‌ام و آنچه كه بودم پی ببرم.
من در گردابی از آنچه بوده و نبوده‌ام گرفتارم، و فقط به چرخش ابدی آن می‌نگرم. همانطور كه دنيا از پيش چشمانم می‌گريزد و زندگی هم، خودم نيزمی‌گذرم.
درهيچ خنديدن، در هيچ گريستن، در هيچ عشق ورزيدن، در هيچ ماندن، در هيچ گم شدن تصويرهايی است كه می‌آيند و می‌روند بی‌آنكه بدانم: برای چه می‌آيند؟ و برای چه می‌روند؟
آزيتا

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]