| زن رشتی | |
|
چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢ دوستان عزیز، از تک تک شما که نامه و پیام همدردی و تسلیت فرستادهاید، متشکرم. این پیام کوتاه در پاسخ به افرادی است که مصرانه از من محل دفن تن آزیتا را میپرسند، یا از مراسمی که در ختم او به پا میشود، جویا میشوند. پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢ انا لله و انا الیه راجعون حدود دوساعت پیش آزیتا فوت کرد، در 34 سالگی. . ***
سابقه آشناییمان خیلی نبود، چیزی حول و حوش یک سال، اندکی بیش یا اندکی کم، نمیدانم. این طور شروع شد که برای یک روز جمعه با دوستی قراری گذاشتیم، او گفت با دختر خانمی که دستیارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روی هزل پرسیدم: «همکارتون خوشکله؟»
***
هیچ شده که سازی در اختیار داشته باشید و به غیر از صدای ناهنجار چیزی از آن نشنیده باشید؟ تصور کنید که روزی نوازنده استادی میهمان شما باشد و موسیقی آن ساز را به شما بنمایاند، در این صورت شما با حیرت به ارج آن ساز پی خواهید برد. به نظرم آزیتا آن استاد بود و آن ساز زندگی است، من همیشه از نواختن او مبهوت بودم.
هادی پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱ راهی كه در آن گام نهادهام
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٧ ب.ظ توسط آزيتا هر چيز پايانی داره و من نمیدونم كه آيا اين نقطهی پايان بلاگ من هست و يا قراره هنوز اين قصهی تكرار و تكرار ادامه پيدا كنه. میدونم كه اين روزا خيلیها به خصوص،دوستان از دست تنبلیها، بیحوصلگیها و بیوفايیهای من دلگيرند. اما همه اينها دست من نيست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم میشه، وقتی تو حتی برای يه راه رفتن جزيی بايد همه قدرت و تمركز و مهارتت رو به كار ببری، آنوقت چطور میشه كار ديگهای كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمی كه نمیتونه پرواز كنه، اينجا افتادم، از هراس خيلی چيزها قلبم تند تند میزنه و نفسم توی سينه حبس میشه، اما من چارهای جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالم خوب شه، آنوقت منتظر لحظهی فرار باشم. با خودم میگم آيا اون روز میياد؟ آيا من يه بار ديگه، آره فقط يه بار ديگه میتونم تو آسمون آبی زندگی پرواز كنم؟ شايدم ديگه پيش نياد. به هر حال من هنوز هم اميدوارم. غرض از نوشتن همه اينها اين بود كه بگم من دارم میرم. يعنی دارم با زندگی مستقلی كه برای خودم داشتم خداحافظی میكنم. حالا شدم آزيتای 5 يا 6 سالگی كه بدون خونوادهاش نمیتونه به بقاش ادامه بده. ناگزيرم از اين رفتن. با اين رفتن خيلی از امكانات و شرايط من تغيير میكنه، يكيش دسترسی به اينترنته و همين باعث میشه كه شايد نتونم ديگه بنويسم. البته میتونم به كافی شاپ بيام ولی نمیدونم آيا وضع جسمیام اجازه میده يا نه. شايد گهگاهی بيام و يه چند خطی تو بلاگم بنويسم. با همه سختیهايی كه در پيش دارم، دلم روشنه كه يك روز به جمع صميمی شما برمیگردم، فعلاً تا اون روز همه دوستان عزيزم رو به خدای مهربون میسپارم. خدا نگهدار همه تون باشه – زن رشتی پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم پيش از آنكه پرده فروافتد پيش از پژمردن آخرين گل برآنم كه زندگی كنم عشق بورزم برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی در اين روزگار سرشار از فجايع در اين دنيای پر از كينه نزد كسانی كه نيازمند مناند كسانی كه ستايش انگيزند تا دريابم، شگفتی كنم، بازشناسم، كهام؟ كه میتوانم باشم؟ كه میخواهم باشم؟ تا روزها بیثمر نماند ساعتها جان يابد لحظهها گرانبار شود، هنگامی كه میخندم، هنگامی كه میگريم هنگامی كه لب فرو میبندم. ** در سفرم به سوی تو به سوی خودم كه راهی است ناشناخته، پُرخار، ناهموار. راهی كه باری در آن گام میگذارم كه قدم نهادهام و سر بازگشت ندارم بیآنكه ديده باشم شكوفايی گلها را بیآنكه شنيده باشم خروش رودها را بیآنكه به شگفت درآيم از زيبايی حيات اكنون مرگ میتواند فراز آيد اكنون میتوانم به راه افتم اكنون میتوانم بگويم كه زندگی كردهام. مارگوت بيكل یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱ هيچ
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ب.ظ توسط آزيتا هيچ شدهام، هيچ. و كسی نمیداند كه آنكه نفس میكشد، آنكه راه میرود، آنكه لبخند میزند، آنكه میگريد و آنكه به نقطهای در آن دور خيره میشود همان نيست كه بايد باشد. به اين میانديشم كه هيچ چه میتواند باشد يا اصلاً چه نمیتواند باشد، بدين گونه است كه شايد به مفهوم خودم، زندگیام و آنچه كه بودم پی ببرم. من در گردابی از آنچه بوده و نبودهام گرفتارم، و فقط به چرخش ابدی آن مینگرم. همانطور كه دنيا از پيش چشمانم میگريزد و زندگی هم، خودم نيزمیگذرم. درهيچ خنديدن، در هيچ گريستن، در هيچ عشق ورزيدن، در هيچ ماندن، در هيچ گم شدن تصويرهايی است كه میآيند و میروند بیآنكه بدانم: برای چه میآيند؟ و برای چه میروند؟ دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱ برای تو
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٦ ب.ظ توسط آزيتا من میتوانم تمام عمرم را صرف نگريستن به زندگی تو كنم: نمايش عقل هرگز كسلكننده نيست. حركات تو برای ورق زدن صفحات كتابی كه هرگز وقت خواندن آن را نخواهی داشت. شيوهی تو برای آن كه كاری را به خوبی به پايان برسانی، كاری كه به خاطر آن بايد تنهايیات را به ازای مقدار ناچيزی پول از دست بدهی همه چيز زندگی تو برای من عميقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواری زندگی را بشناسم، كافی است كه به تو نگاه كنم و آن چه را میبينم، بنويسم. من از وقتی تو نوشتههايم را میخوانی، مینويسم. از وقتی اولين نامه را نوشتم. نامهای كه نمیدانستم مفهومش چيست. نامهای كه معنايش را تنها در چشمان تو میيافت. من هيچگاه بيش از سه جملهی اول اين نامه چيزی ننوشتهام: هيچ باوری نداشتن. منتظر چيزی نبودن. اميد داشتن به آن كه روزی اتفاق بيفتد. كلمهها از زندگی ما عقب هستند و تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱ در فقدان خدا
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ توسط آزيتا در يك كليسا، قايق بزرگی ديدم مثل دو بازوی گشاده. نه بادبان داشت، نه دكل- جز شمع هيچ چيز نداشت. انگار يك اسباببازی بود. بر بدنهاش با رنگ آبی نوشته شده بود: در فقدان خدا. بلافاصله به ياد تو افتادم: عشق من، اين قايق كوچك، تو و زندگی توست. خلوص قلب تو كه هزاران بار غرق شده، كه باز هم هزاران بار در پهنهی دريا پيش رفته، و نوری كه آن را میسوزاند و میشويد به همراه برده است. كريستين بوبن چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱ كابوس يك خط
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ توسط آزيتا وقتی سادهای، ساده عين همين كاغذ كه سفيد است و بینقش، آنوقت زندگی و آدمها هر چه بخواهند بر تو خواهند نوشت. اينكه زندگی يا ديگران نقشی از غم بر تو بنويسند يا نقشی از شادی دست تو نيست، دست تو نيست، چون تو سادهای. وقتی ذهن سپيد و سادهات را داری خوشی، اما خوشی تو دير نمیپايد، هميشه خطی هست، بله يك خط كه به سادهگیات میخندد. تقصير خط است يا تو؟ تو نمیدانی. هميشه همينطور است. از وقتی زاده میشوی تا وقتی كه میميری، كابوس يك خط با توست. با همه اين خطها تو ساده میمانی، چون تو سادهای، ساده عين همين كاغذ كه سفيد است. تو سادهای پس ساده میمانی، چون بايد ساده بمانی. تو ساده میمانی، تقصير زندگیاست يا تو؟ تو نمیدانی. هميشه همينطور است. از وقتی زاده میشوی تا وقتی كه میميری، كابوس يك خط با توست. یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۱ كودك ديروز
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٤ ب.ظ توسط آزيتا میخواهم از خواب لحظهها بگريزم، بگريزم به آن روزها كه هنوز دستم برای چيدن آرزوهای بزرگ كوتاه بود. چه آرزوهای كوچك و سادهای داشتيم، و چه بزرگ به بازی زندگی نشسته بوديم. حتی خدا هم در بازیهای ما حضور داشت، و ما بیآنكه بدانيم با او در مهمانیهای كودكانهمان آب و نان تقسيم میكرديم. سر يك سفره با يك بینهايت مینشستيم و بیخبرانه او را در حد و اندازههای خود میدانستيم. بعد او بود كه بیهيچ غروری با ما در شاليزارها به دنبال سنجاقكها میدويد، جای تمشكها را به ما نشان میداد، و در سايهدارترين قسمت جنگلها ما را به ميهمانی پریهای جنگلی میبرد. زبان سوسكها، گلها، رودخانهها، ابرها و زمين را كه نمیفهميديم برايمان معنی میكرد و بعد به ما كه با چشمان متعجب و دهانهای باز نگاهش میكرديم لبخند میزد. او به ما میخنديد، و ما به دنبالش میدويديم. ظهرهای تابستان، وقتی از گرما كلافه میشديم ما را به زلالترين جويباری كه فقط خود میدانست میبرد و ما با هياهو به درون آب میپريديم. هيچ وقت جدا از ما نبود هميشه او بود كه روی همه آب میپاشيد، چقدر با او خنديديم، چقدر با او دلمان خنك شد.... شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۱ آقا كلاغه! ديگه چه خبر؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٢ ب.ظ توسط آزيتا يه آقا كلاغه هست كه گاهی يه خبرايی از آنور آسمونا واسهمون میياره. راست و دروغش پای خودش. گاهی خبراش خالی بندیيه و گاهی همهمون رو متعجب میكنه. راستش يه مدتیيه اين آقا كلاغه يه خبرای جالبی آورده نمیدونم براتون بگم يا نه میترسم اينام خالی بندی باشه. به هر حال براتون میگم. راست و دروغش پای آقا كلاغه: اون گفته، كارگردانمون (همون كه قبلاً هم ازش براتون گفتم) تصميم گرفته در جواب فيلم رمئوی عاشق، فيلم مجنون عاشق رو بسازه. (باورتون میشه قراره يكی از نقشهای مهم رو هم بدن به من، من كه باورم نمیشه)، يه اتفاق جالبم افتاده و اون اينه كه هيچی نشده دوتا بازيگر نقش اصلی يعنی ليلی خانوم و آقای مجنون اول كار دعواشون شده. حتماً میخوايين بدونين دعوا سر چيه. خوب بهتون میگم: راستش ليلی خانوم دبه درآورده و میگه كه اونم میخواد نقش مجنونو داشته باشه. حالا هر چی بقیه حجت و دليل و برهان میيارن كه نمیشه، ايشون قبول نمیكنن. بعضیيا نظرشون اينه كه نقش ليلی رو بايد به يكی كه معقولتره داد. اما از بخت بد كارگردان هم پاشو كرده تو يه كفش كه يا همين ليلی يا هيچ ليلی ديگه. خلاصه ما هم اين وسط علاف ليلی خانوم هستيم. خدا همه چيز رو بخير كنه. تو رو خدا شما هم دعا كنين. كه بالاخره ماجرا به خير و خوشی بگذره. اونوقت منم قول میدم وقتی فيلممون رو اكران رفت واسه همهتون يه بليط افتخاری بفرستم... شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۱ ۸۱/۱۱/۷
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٠ ب.ظ توسط آزيتا هيچ كس از اين قانون مستثنی نيست! همه ما تنها در جستجوي يك چيز در زندگی هستيم: كه از آن لبريز شويم – كه بوسهی يك نور را در قلب يخزدهمان دريافت كنيم، ملايمت عشقی فناناپذير را تجربه كنيم. زنده بودن يعنی ديده شدن، يعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت: هيچ كس از اين قانون مستثنی نيست. حتی خدا، خدايی كه درحقيقت از هر قانونی مستثنی است، چرا كه او حقيقت همه چيز فرض شده است. كتاب مقدس چيزی جز نتيجه تلاشهای خدا نيست. تلاشهايی خارج از محدودهی عقل ما. تلاش برای آن كه ديده شود. حتی برای يك ثانيه، حتی تنها توسط يك آدم، حتی اگر اين آدم، انسانی بیمصرف باشد، يا يك بزچران كه از تنهايی و شراب بد خرف شده است. اين، همه چيز را در برمیگيرد. خدا، همه چيز را برای جلب توجه ما به سوی خودش مناسب میداند. از دستگاههای بزرگ طوفان و رگبار با سر و صدای مهيبشان، تا نالهی نوزادی كه به زحمت قابل شنيدن است. نوزادی خوابيده بر روی كاهها، كه نفسهای تنگ يك خر و يك گاو برايش لالايی است. خدا در آذينهای آذرخش يا زينتهای شاهانه ناچيز است. خدا در خواب يك نوزاد يا در آشفتگی رفتار شما- بیكران است، بیكران. كريستين بوبن [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
