زن رشتی
چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

دوستان عزیز، از تک تک شما که نامه و پیام همدردی و تسلیت فرستاده‌اید، متشکرم. این پیام کوتاه در پاسخ به افرادی است که مصرانه از من محل دفن تن آزیتا را می‌پرسند، یا از مراسمی که در ختم او به پا می‌شود، جویا می‌شوند.
من در هیچ کدام از مراسم ختم شرکت نکردم، و واقعا اطلاع چندانی هم از آن‌ها نداشتم (با توجه به این که در رشت برگزار می‌شد و من ساکن تهرانم). تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که پیکر آزیتا در کنار مزار پدر مرحومش دفن شد، این ظاهرا وصیت او بوده. رشت، دهی نزدیک صومعه‌سرا.
اگر خبر دیگری به من رسید این نوشته را به روز می‌کنم.
همین.
اضافه شده در تاریخ 21 اردی‌بهشت:
دوستان عزیز،
طبق پر و جویی که کردم مراسم چهلم آزیتا در روز 19 خرداد برگزار خواهد شد. محل دفن پیکر او نیز در صومعه سرا قبرستان محله عربان است. این قبرستان کوچک مسجدی هم به نام مسجد ولی عصر (عج) دارد.
برای آمرزش روح او دعا کنید.

آزيتا
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

انا لله و انا الیه راجعون

حدود دوساعت پیش آزیتا فوت کرد، در 34 سالگی.
نمی‌خواهم روضه‌ای بخوانم و یا نوحه‌ای سر دهم. روزگار نامرد نیست و دنیا هم بد جایی نیست (اگر بدش نکنیم). او رفته و من هنوز هستم، زمانی هم من خواهم رفت و دیگران خواهند بود، این اصل و رسم اساسی این دنیاست. این نوشته ادای قولی است که روزی به او دادم، قولی که بعد از بسته شدن، چند بار محکم شد

.

***

 

سابقه آشناییمان خیلی نبود، چیزی حول و حوش یک سال، اندکی بیش یا اندکی کم، نمی‌دانم. این طور شروع شد که برای یک روز جمعه با دوستی قراری گذاشتیم، او گفت با دختر خانمی که دستیارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روی هزل پرسیدم: «همکارتون خوشکله؟»
سری تکان داد و زمزمه کرد: «آره؛ سرطان داره».
سیلی محکمی بود.
آن روز اولین ملاقات من و آزیتا بود. برخوردهای اول من خیلی سرد و ناشیانه است، این بار بدتر هم بود. نمی‌دانستم در چنین موقعیت‌هایی باید چه رفتاری داشت، بنابر این هیچ رفتاری نداشتم؛ فقط سلام، و به ادامه کارم مشغول شدم. ما معمولا افرادی با بیماری‌های مهلک و صعب‌العلاج را از دنیای زندگان بیرون می‌دانیم، برای همین جلوی آن‌ها احساس خوشایندی نداریم.
اما این بار اولین و آخرین باری بود که نسبت به آزیتا چنین حسی داشتم. می‌دانید؟ نادر آدم‌ها هستند که شخصیت‌شان بر حالشان می‌چربد و او از این دسته بود، نمونه اسطوره‌ای چنین شخصیت‌هایی حضرت سلیمان است که می‌گویند تکیه زده بر عصا مرد و تا چهل روز پس از مرگ – روزی که بالاخره سلیمان و عصا سرنگون شدند – اطرافیان متوجه مردن او نشدند.
اوائل آشنایی‌مان مشغول مداوا و شیمی درمانی بود. خبری که از اطرافیان شنیده بودم، امکان نداشت که او را می‌دیدید و چنین چیزی را حدس می‌زدید. با این همه قهرمان نبود و قهرمان بازی هم در نمی‌آورد، بدون ادعا و شکایت زندگی‌اش را ادامه می‌داد. رنج کمرشکن شیمی‌درمانی را هم پاره‌ای از زندگی می‌دانست.
عجبا که او با مرگ دست و پنجه نرم‌ می‌کرد، اما سال‌ها با تولد زیسته بود. درس مامایی خوانده و چند سالی در نقاط محروم مامایی کرده بود. روزی هم، به علتی که درست برایم مشخص نشد، این شغل را رها کرده بود.
مرگ انگار کافی نبود، او با زندگی هم دست‌ و پنجه نرم می‌کرد، از بدو تولد. پدری نداشت، همچنین شوهری. تهران زندگی می‌کرد و خانواده کم شمارش رشت بودند. آدمی سخت عزت‌مدار بود. گردنش را راست نگاه می‌داشت و نان دست‌رنجش را می‌خورد. تا زمانی که اسیر بستر نشد، کار کرد، حروفچینی.
عمل جراحی و دوره شیمی درمانی که خاتمه یافت نوبت انتظار رسید، انتظار مرگ یا زندگی. اما هیچ کدام از ما فکر نمی‌کردیم آزیتا رفتنی باشد. آخر چطور ممکن بود؟ اگر از نزدیک دیده بودیدش، درمی‌یافتید که چه می‌گویم. حضوری بسیار قوی داشت، به علاوه جنب و جوش و انرژی عجیبی در اطرافش می‌پراکند. آدم گرفته‌ای چون مرا به زبان می‌آورد، طوری که همیشه با هم سر و کله می‌زدیم.
نرم‌نرمک موهایش که ریخته بود مجددا رویید و ورم بیمارگونه بدن خوابید. گاهی به زنگ می‌زد، در چنین اوقاتی می‌فهمیدم حالش خوش نیست و می‌خواهد درددلی کند، گوش می‌کردم و سر به سرش می‌گذاشتم. گاهی هم نصیحتم می‌کرد، می‌گفت که تو زندگی نمی‌کنی و خودت را هم دوست نداری. ای بسا درست می‌گفت. دوستی‌اش قیمت داشت.
کم‌کمَک از حال و روز بیماری در آمد و شروع کرد به کاشانه‌ای ساختن. درست به زیبایی و ظرافت یک پرنده، ذره به ذره و طبق غریزه‌ای که در نهادش بود. خانه‌ای گرفت و به کهنه بودنش اعتنایی نکرد، با سلیقه‌ و آب‌دستی زنانه آن را آراست و در آن حیات دمید. هنر و نویسندگی را دوست داشت، دستی به قلم داشت و دستی به قلم مو. حتی یک‌بار عزم کرده بود که در کنکور هنر شرکت کند. شروع به ورزش کرد، استخر می‌رفت. رایانه‌ای به اقساط خرید و با هوشی که داشت پیشرفت خوبی کرد، و چون می‌دانست که گاهی از تماس‌های اطرافیانم برای رفع مشکلات رایانه‌ای‌شان کلافه می‌شوم، هیچ گاه سر این موضوع با من تماس نمی‌گرفت. گفتم که، عزت نفسش عجیب بود.
با دوستی که ذکرش را کردم، تصمیم به هم دفتری گرفتیم. شروع کردیم به بازسازی دفتر، که اوضاعی نامطلوب داشت. گاهی سر و کله آزیتا پیدا می‌شد و مقداری به من می‌خندید و پیشنهاد می‌داد، در عین درگیری من با کارگرهای ساختمان شروع به طنز و نکته‌گیری می‌کرد، پدیده‌ای بود.
در همین اثنا روزی به زنگ زد؛ «هادی! رفتم دکتر، بیماری‌ام برگشته». یکی از سخت‌ترین مکث‌های زندگی‌ام را کردم، بعد گفتم: «حالا کی ‌می‌میری؟» لهجه مشهدی‌‌ام و نوع برخوردم، خنداندش. یک ربعی سر به سر هم گذاشتیم. گاه سخت است که مسیر دلتان را یک طرفه و واکنشی عاطفی را مهار کنید، اما نشدنی نیست. در این دنیا هیچ چیز نشدنی نیست، جز گریز از مرگ.
نمی‌خواست دوباره گرفتار شیمی درمانی و بیمارستان و طبیب شود. می‌گفت دوست دارد به روستایی در زادگاهش برود و در آرامش و صفا بمیرد. سرطان به ریه و کبد حمله کرده بود، و نشانه‌اش سرفه‌های خشک و دردناکی بود که رفته رفته رمق را از او گرفت. اما باورتان شود که اجازه نمی‌داد هیچ کس به حال او ترحمی کند، قواره‌اش فراتر از این‌ها بود.
چند روز بعد به او پیشنهاد کردم که وبلاگ بنویسد. «زن‌رشتی» این طور متولد شد، وبلاگی که آخرین لحظات زندگی آفریننده‌اش را منعکس می‌کرد. نام گزنده وبلاگ را باهم گزیدیم، آخر او رشتی بود. بدون این‌که بداند به سه چهار تا از حضرات ایمیل زدم و خبر افتتاح این وبلاگ را دادم، به غیر از یکی دیگران اعتنایی نکردند و حتی پاسخ نامه‌ام را هم ندادند، ظاهرا برایشان مهم نبود. این وبلاگ مدتی مشغولش کرد و دوستان جدیدی یافت. یکی از آن‌ها، بدون این‌که کسی از او بخواهد، مبلغ قابل توجهی برای درمانش کمک هزینه فرستاد، روزی که آزیتا از این امر مطلع شد کلی گریست و مانده بود چه بکند.
با پزشک آشنایی مشورت کردم، و دانستم که آزیتا رفتنی است، مگر این‌که معجزه‌ای در کار باشد. چند روزی را سخت گذراندم؛ ساعت‌ها جلوی رایانه می‌نشستم و در حالی که آهنگ “Why does it hurt so bad” ویتنی هیوستون پخش می‌شد، Solitaire بازی می‌کردم. می‌دانستم که هیچ کاری از دست من برنمی‌آید. چند کتاب مهم در باب «تجربه‌های نزدیک به مرگ-NDE» به او دادم که بخواند. او با فراست دریافت که مرگ یک امر طبی نیست، راز و رمز بسیار دارد. از من قول گرفت که پس از مرگش آخرین قسمت «زن رشتی» را بنویسم، در واقع وصیت کرد.
حالش به وخامت ‌گرایید، اما از تک و تا نیافتاد. به او گفتم که اگر بستری شود به ملاقاتش نخواهم رفت، گمان می‌کردم که طاقتش را ندارم. پاسخ داد که اشکالی ندارد، اما اگر بروم خیلی خوشحال می‌شود. چند روزی به رشت رفت، و دوباره بازگشت که خانه‌اش را پس دهد. برایم از رشت یک ماهی دودی ممتاز آورد که هنوز نخوردمش، این تنها یادگاری‌ای است که از او دارم و نمی‌دانم که تا کی دوام می‌آورد. رفته رفته تمام چیزهایی که با زحمت ساخته بود را از دست داد، خانه و زندگی و استقلال، آن هم چه استقلال سالم و معصومانه‌ای. سرگذشتش به اسطوره‌های اسکاندیناوی پهلو می‌زد.
پس از آن کم دیدمش، درگیر دوا و درمان بود، ناچار به آن شد. درد امانش را بریده بود. بستری شد، و به اصرار دوست سابق الذکر به دیدارش رفتم، اولین چیزی که گفت این بود: «تو که قرار نبود بیایی!». فرانک، همسرم، که با او آشنایی داشت در بیمارستان بسیار گریست، اما نه طوری که آزیتا بفهمد. آن روز نتوانستم که هیچ چیزی بگویم، یا هیچ کاری بکنم، فقط در راهروی بیمارستان قدم زدم.
آخرین باری که دیدمش به دفتر آمد، نحیف، ضعیف و رنجور، اما آزیتا. برایم گفت که خوشحال است با وجودی که درد وحشتناکی کشیده اعتقادش را از کف نداده است. به من گفت که آدم‌های نمی‌دانند که هر لحظه‌ای در سلامت می‌گذرانند چقدر بزرگ و مهم است. آخرین باری شد که دیدمش.
پس از آن دورادور احوال پرسش بودم و فقط یکبار تلفنی با هم صحبت کردیم.

 

***

 

هیچ شده که سازی در اختیار داشته باشید و به غیر از صدای ناهنجار چیزی از آن نشنیده باشید؟ تصور کنید که روزی نوازنده استادی میهمان شما باشد و موسیقی آن ساز را به شما بنمایاند، در این صورت شما با حیرت به ارج آن ساز پی خواهید برد. به نظرم آزیتا آن استاد بود و آن ساز زندگی است، من همیشه از نواختن او مبهوت بودم.



خدایش بیامزد. آمین.

هادی
6:48 دقیقه صبح

آزيتا
پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

 
راهی كه در آن گام نهاده‌ام
هر چيز پايانی داره و من نمی‌دونم كه آيا اين نقطه‌ی پايان بلاگ من هست و يا قراره هنوز اين قصه‌ی تكرار و تكرار ادامه پيدا كنه. می‌دونم كه اين روزا خيلی‌ها به خصوص،دوستان از دست تنبلی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و بی‌وفايی‌های من دلگيرند. اما همه اين‌ها دست من نيست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم می‌شه، وقتی تو حتی برای يه راه رفتن جزيی بايد همه قدرت و تمركز و مهارتت رو به كار ببری، آنوقت چطور می‌شه كار ديگه‌ای كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمی كه نمی‌تونه پرواز كنه، اينجا افتادم، از هراس خيلی چيزها قلبم تند تند می‌زنه و نفسم توی سينه حبس می‌شه، اما من چاره‌ای جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالم خوب شه، آنوقت منتظر لحظه‌ی فرار باشم. با خودم می‌گم آيا اون روز می‌ياد؟ آيا من يه بار ديگه، آره فقط يه بار ديگه می‌تونم تو آسمون آبی زندگی پرواز كنم؟ شايدم ديگه پيش نياد. به هر حال من هنوز هم اميدوارم.
غرض از نوشتن همه اينها اين بود كه بگم من دارم می‌رم. يعنی دارم با زندگی مستقلی كه برای خودم داشتم خداحافظی می‌كنم. حالا شدم آزيتای 5 يا 6 سالگی كه بدون خونواده‌اش نمی‌تونه به بقاش ادامه بده. ناگزيرم از اين رفتن. با اين رفتن خيلی از امكانات و شرايط من تغيير می‌كنه، يكيش دسترسی به اينترنته و همين باعث می‌شه كه شايد نتونم ديگه بنويسم. البته می‌تونم به كافی شاپ بيام ولی نمی‌دونم آيا وضع جسمی‌ام اجازه می‌ده يا نه. شايد گه‌گاهی بيام و يه چند خطی تو بلاگم بنويسم.
با همه سختی‌هايی كه در پيش دارم، دلم روشنه كه يك روز به جمع صميمی شما برمی‌گردم، فعلاً تا اون روز همه دوستان عزيزم رو به خدای مهربون می‌سپارم.
خدا نگهدار همه تون باشه – زن رشتی

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند من‌اند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم،
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود،
هنگامی كه می‌خندم،
هنگامی كه می‌گريم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
**
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار، ناهموار.
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم
بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را
بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات
اكنون مرگ می‌تواند فراز آيد
اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام.

مارگوت بيكل


آزيتا
یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱

 
هيچ
هيچ شده‌ام، هيچ. و كسی نمی‌داند كه آنكه نفس می‌كشد، آنكه راه می‌رود، آنكه لبخند می‌زند، آنكه می‌گريد و آنكه به نقطه‌ای در آن دور خيره می‌شود همان نيست كه بايد باشد.
به اين می‌انديشم كه هيچ چه می‌تواند باشد يا اصلاً چه نمی‌تواند باشد، بدين گونه است كه شايد به مفهوم خودم، زندگی‌ام و آنچه كه بودم پی ببرم.
من در گردابی از آنچه بوده و نبوده‌ام گرفتارم، و فقط به چرخش ابدی آن می‌نگرم. همانطور كه دنيا از پيش چشمانم می‌گريزد و زندگی هم، خودم نيزمی‌گذرم.
درهيچ خنديدن، در هيچ گريستن، در هيچ عشق ورزيدن، در هيچ ماندن، در هيچ گم شدن تصويرهايی است كه می‌آيند و می‌روند بی‌آنكه بدانم: برای چه می‌آيند؟ و برای چه می‌روند؟
آزيتا
دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱

 
برای تو
من می‌توانم تمام عمرم را صرف نگريستن به زندگی تو كنم: نمايش عقل هرگز كسل‌كننده نيست. حركات تو برای ورق زدن صفحات كتابی كه هرگز وقت خواندن آن را نخواهی داشت. شيوه‌ی تو برای آن كه كاری را به خوبی به پايان برسانی، كاری كه به خاطر آن بايد تنهايی‌ات را به ازای مقدار ناچيزی پول از دست بدهی همه چيز زندگی تو برای من عميقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواری زندگی را بشناسم، كافی است كه به تو نگاه كنم و آن چه را می‌بينم، بنويسم.
من از وقتی تو نوشته‌هايم را می‌خوانی، می‌نويسم. از وقتی اولين نامه را نوشتم. نامه‌ای كه نمی‌دانستم مفهومش چيست. نامه‌ای كه معنايش را تنها در چشمان تو می‌يافت. من هيچ‌گاه بيش از سه جمله‌ی‌ اول اين نامه چيزی‌ ننوشته‌‌ام:
هيچ باوری نداشتن. منتظر چيزی نبودن. اميد داشتن به آن كه روزی اتفاق بيفتد. كلمه‌ها از زندگی ما عقب هستند و تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی.
آزيتا
پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱

 
در فقدان خدا
در يك كليسا، قايق بزرگی ديدم مثل دو بازوی گشاده. نه بادبان داشت، نه دكل- جز شمع هيچ چيز نداشت. انگار يك اسباب‌بازی بود. بر بدنه‌اش با رنگ آبی نوشته شده بود: در فقدان خدا. بلافاصله به ياد تو افتادم: عشق من، اين قايق كوچك، تو و زندگی توست. خلوص قلب تو كه هزاران بار غرق شده، كه باز هم هزاران بار در پهنه‌ی دريا پيش رفته، و نوری كه آن را می‌سوزاند و می‌شويد به همراه برده است.

كريستين بوبن


آزيتا
چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱

 
كابوس يك خط
وقتی ساده‌ای، ساده عين همين كاغذ كه سفيد است و بی‌نقش، آنوقت زندگی و آدمها هر چه بخواهند بر تو خواهند نوشت. اينكه زندگی يا ديگران نقشی از غم بر تو بنويسند يا نقشی از شادی دست تو نيست، دست تو نيست، چون تو ساده‌ای.
وقتی ذهن سپيد و ساده‌ات را داری خوشی، اما خوشی تو دير نمی‌پايد، هميشه خطی هست، بله يك خط كه به ساده‌گی‌ات می‌خندد. تقصير خط است يا تو؟ تو نمی‌دانی. هميشه همينطور است. از وقتی زاده می‌شوی تا وقتی كه می‌ميری، كابوس يك خط با توست.
با همه اين خطها تو ساده می‌مانی، چون تو ساده‌ای، ساده عين همين كاغذ كه سفيد است.
تو ساده‌ای پس ساده می‌مانی، چون بايد ساده بمانی.
تو ساده می‌مانی، تقصير زندگی‌است يا تو؟ تو نمی‌دانی. هميشه همينطور است. از وقتی زاده می‌شوی تا وقتی كه می‌ميری، كابوس يك خط با توست.
آزيتا
یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۱

 
كودك ديروز
می‌خواهم از خواب لحظه‌ها بگريزم، بگريزم به آن روزها كه هنوز دستم برای چيدن آرزوهای بزرگ كوتاه بود. چه آرزوهای كوچك و ساده‌ای داشتيم، و چه بزرگ به بازی زندگی نشسته بوديم. حتی خدا هم در بازی‌های ما حضور داشت، و ما بی‌آنكه بدانيم با او در مهمانی‌های كودكانه‌مان آب و نان تقسيم می‌‌كرديم. سر يك سفره با يك بی‌نهايت می‌نشستيم و بی‌خبرانه او را در حد و اندازه‌های خود می‌دانستيم. بعد او بود كه بی‌هيچ غروری با ما در شاليزارها به دنبال سنجاقك‌ها می‌دويد، جای تمشك‌ها را به ما نشان می‌داد، و در سايه‌دارترين قسمت جنگل‌ها ما را به ميهمانی پری‌های جنگلی می‌برد. زبان سوسكها، گل‌ها، رودخانه‌ها، ابرها و زمين را كه نمی‌فهميديم برايمان معنی می‌كرد و بعد به ما كه با چشمان متعجب و دهانهای باز نگاهش می‌كرديم لبخند می‌زد. او به ما می‌‌خنديد، و ما به دنبالش می‌دويديم.
ظهرهای تابستان، وقتی از گرما كلافه می‌شديم ما را به زلال‌ترين جويباری كه فقط خود می‌دانست می‌برد و ما با هياهو به درون آب می‌پريديم. هيچ وقت جدا از ما نبود هميشه او بود كه روی همه آب می‌پاشيد، چقدر با او خنديديم، چقدر با او دلمان خنك ‌شد....
آزيتا
شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۱

 
آقا كلاغه! ديگه چه خبر؟
يه آقا كلاغه هست كه گاهی يه خبرايی از آنور آسمونا واسه‌مون می‌ياره. راست و دروغش پای خودش. گاهی خبراش خالی بندی‌يه و گاهی همه‌مون رو متعجب می‌كنه. راستش يه مدتی‌يه اين آقا كلاغه يه خبرای جالبی آورده نمی‌دونم براتون بگم يا نه می‌ترسم اينام خالی بندی باشه. به هر حال براتون می‌گم. راست و دروغش پای آقا كلاغه:
اون گفته، كارگردانمون (همون كه قبلاً هم ازش براتون گفتم) تصميم گرفته در جواب فيلم رمئوی عاشق، فيلم مجنون عاشق رو بسازه. (باور‌تون می‌شه قراره‌ يكی از نقش‌های مهم رو هم بدن به من، من كه باورم نمی‌شه)، يه اتفاق جالبم افتاده و اون اينه كه هيچی نشده دوتا بازيگر نقش اصلی يعنی ليلی خانوم و آقای مجنون اول كار دعواشون شده. حتماً می‌‌خوايين بدونين دعوا سر چيه. خوب بهتون می‌گم: راستش ليلی خانوم دبه درآورده و می‌گه كه اونم می‌خواد نقش مجنونو داشته باشه. حالا هر چی بقیه حجت و دليل و برهان می‌يارن كه نمی‌شه، ايشون قبول نمی‌كنن. بعضی‌يا نظرشون اينه كه نقش ليلی رو بايد به يكی كه معقول‌تره داد. اما از بخت بد كارگردان هم پاشو كرده تو يه كفش كه يا همين ليلی يا هيچ ليلی ديگه. خلاصه ما هم اين وسط علاف ليلی خانوم هستيم. خدا همه چيز رو بخير كنه.
تو رو خدا شما هم دعا كنين. كه بالاخره ماجرا به خير و خوشی بگذره. اونوقت منم قول می‌دم وقتی فيلممون رو اكران رفت واسه همه‌تون يه بليط افتخاری بفرستم...

آزيتا
شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۱

 
۸۱/۱۱/۷
هيچ كس از اين قانون مستثنی نيست!
همه ما تنها در جستجوي يك چيز در زندگی هستيم: كه از آن لبريز شويم – كه بوسه‌ی يك نور را در قلب يخ‌زده‌مان دريافت كنيم، ملايمت عشقی فنا‌ناپذير را تجربه كنيم. زنده بودن يعنی ديده شدن، يعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت: هيچ كس از اين قانون مستثنی نيست. حتی خدا، خدايی كه درحقيقت از هر قانونی مستثنی است، چرا كه او حقيقت همه چيز فرض شده است.
كتاب مقدس چيزی جز نتيجه تلاش‌های خدا نيست. تلاش‌هايی خارج از محدوده‌ی عقل ما. تلاش برای آن كه ديده شود. حتی برای يك ثانيه، حتی تنها توسط يك آدم، حتی اگر اين آدم، انسانی بی‌مصرف باشد، يا يك بزچران كه از تنهايی و شراب بد خرف شده است. اين، همه چيز را در برمی‌گيرد. خدا، همه چيز را برای جلب توجه ما به سوی خودش مناسب می‌داند. از دستگاه‌های بزرگ طوفان و رگبار با سر و صدای مهيبشان، تا ناله‌ی نوزادی كه به زحمت قابل شنيدن است. نوزادی خوابيده بر روی كاهها، كه نفس‌های تنگ يك خر و يك گاو برايش لالايی است.
خدا در آذين‌های آذرخش يا زينت‌های شاهانه ناچيز است. خدا در خواب يك نوزاد يا در آشفتگی رفتار شما- بی‌كران است، بی‌كران.

كريستين بوبن



آزيتا

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]